323 8
درونم خون شد از ناديدن دوست * الا تعسا لأيّام الفراق
7 9
دموعى بعدكم لا تحقروها * فكم بحر عميق من سواقى
11 10
دمى با نيكخواهان متّفق باش * غنيمت دان امور اتّفاقى
9 11
بساز اى مطرب خوشخوان خوشگو * بشعر فارسى صوت عراقى « * »
- 12
عروسى بس خوشى اى دختر رز * ولى گهگه سزاوار طلاقى « * » « 101 »
- 13
مسيحاى مجرّد را برازد * كه با خورشيد سازد هموثاقى « * »
- 14
وصال « 1 » دوستان روزىّ ما نيست * بخوان « 2 » حافظ غزلهاى فراقى
10
461 [ كتبتُ قصّة شوقى و مدمعى باكى ] « 102 » « 103 »
452 1
كتبتُ قصّة شوقى و مدمعى باكى * بيا كه بىتو بجان آمدم ز غمناكى
1 2
بسا كه گفتهام از شوق با دو ديدهء خود « 3 » * ايا منازل سلمى فاين سلماك « ( 1 ) »
2 3
عجيب واقعهء « 4 » و غريب حادثهء « ( 2 ) » « 5 » * انا اصطبرت قتيلا و قاتلى شاكى
3 4
كرا رسد كه كند عيب دامن پاكت * كه همچو قطره كه بر برگ گل چكد پاكى
4 5
ز خاك پاى تو داد آب روى لاله و گل * چو كلك صنع رقم زد به آبى « 6 » و خاكى
5
هامش
( 101 ) دختر رز ، گهگه دور انداختن
( 102 ) ساده و متوسط
( 103 ) ملمّع
( 1 ) اين مصراع با اندك تغييرى از شريف رضى است كه خواجه تضمين فرموده است ، رجوع شود براى تفصيل مسئله بحواشى آخر كتاب ،
( 2 ) چنين است در خ ، ساير نسخ : حادثهايست ،
* . اين بيتها را ندارد
( 1 ) .مضت فرص الوصال و ما شعرنا( 2 ) . بگو
( 3 ) . دو ديدهء خويش
( 4 ) . واقعهاى و
( 5 ) . حادثهاى است
( 6 ) . رقم زد بر آبى و خاكى