324 6
صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز * وَ هات شمستَه كَرْمٍ « 101 » مطيّبٍ زاكى
6 7
دع التكاسل تغنم فقد جرى مثل * كه زاد راهروان چستى است و چالاكى « 102 »
7 8
اثر نماند ز من بىشمايلت آرى * ارَى مآثر محياى من محياك « ( 1 ) »
8 9
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند * كه همچو « 1 » صنع خدائى وراى ادراكى
9
462 [ يا مبسما يحاكى درجا من اللآلى ]
453 1
يا مبسما يحاكى درجا من اللآلى * يا رب چه درخور آمد گردش خط هلالى
1 2
حالى خيال وصلت خوش مىدهد فريبم * تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالى
2 3
مى ده كه گرچه گشتم نامهسياه عالم * نوميد كى توان بود از لطف لايزالى
4 4
ساقى بيار جامى وز خلوتم برون كش * تا دربهدر بگردم قلّاش و لاابالى « 103 »
5 5
از چار چيز مگذر گر عاقلىّ و زيرك * امن و شراب بىغش معشوق و جاى خالى « 104 »
6 6
چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت * حافظ مكن شكايت تا مَى خوريم حالى « 105 »
7 7
صافيست جام خاطر در دور آصف عهد * قُم فاسقنى رحيقا اصفى من الزّلال « 106 »
8 8
الملك قَد تَباهى « ( 2 ) » مِن جَدّه و جِدّه * يا رب كه جاودان باد اين قدر و اين معالى « 107 »
9
هامش
( 101 ) شَمْسَةُ كَرْمٍ
( 102 ) زاد راهروان
( 103 ) قلاشى و لاابالىگرى
( 104 ) چهار چيز
( 105 ) دم حافظ
( 106 ) مدح
( 107 ) مدح
( 1 ) محياى اول بفتح ميم و سكون حاء بمعنى حيات و زندگى است مانند ممات كه بمعنى موت و مرگ است و در قرآن استقُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَو محيّاى دوم بضم ميم و فتح ياء مشدّده بمعنى روى و رخسار است يعنى مكارم و مفاخر زندگى خودم را از روى تو مىبينم و مىدانم ،
( 2 ) خ و سودى : يباهى »
( 1 ) . كه چون صفات الهى وراى ادراكى