319 6
كاروان « 1 » رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * وه كه بس بىخبر از غلغل « 2 » چندين جرسى « 101 »
5 7
بال بگشا « 3 » و صفير از شجر طوبى زن * حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى « 102 »
4 8
تا چو مجمر نفسى دامن جانان گيرم « 4 » * جان نهاديم بر آتش ز پى خوشنفسى « 103 »
7 9
چند پويد به هواى تو ز هر سو حافظ * يسّر اللّه طريقا بك يا ملتمسى
8
456 [ نوبهارست در آن كوش كه خوشدل باشى ] « 110 »
447 1
نوبهارست در آن كوش كه خوشدل باشى « 104 » * كه بسى گل بدمد باز و تو در گِل باشى
1 2
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش * كه تو خود دانى اگر زيرك و عاقل باشى
3 3
چنگ در پرده همين مىدهدت پند ولى « 105 » * وعظت آنگاه كند سود كه قابل باشى « 106 »
2 4
در چمن هر ورقى دفتر حالى دگرست * حيف باشد كه ز كار « 5 » همه غافل باشى
4 5
نقد عمرت ببرد غصّهء « 6 » دنيا به گزاف * گر شب و روز درين قصّهء مشكل باشى « 107 »
6 6
گرچه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست * رفتن آسان بود ار واقف منزل باشى « 108 »
5 7
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد * صيد آن شاهد مطبوعشمايل باشى « 109 »
7
457 [ هزار جهد بكردم كه يار من باشى ] « 111 » « 112 »
448 1
هزار جهد بكردم كه يار من باشى * مرادبخش دل بىقرار من باشى
1
هامش
( 101 ) غفلتها و موعظهء عالى در اين باب
( 102 ) مفهوم بهشت از نظر حافظ ، انسان بعد الدنيا ( ر ك ف ) .
( 103 ) پير و مرشد
( 104 ) رك ضميمه .
( 105 ) آنچه موسيقى به عارف مىآموزد ( ذكر اللّه ) [ موسيقى و سماع عرفانى ] ( ر ك ف ) .
( 106 ) در انجوى اين بيت بر بيت دوم مقدّم است و همان اصحّ است .
( 107 ) انجوى : « قصهء باطل » و ظاهرا آن اصحّ است .
( 108 ) سلوك عارف
( 109 ) مجذوب سالك ( ر ك ف ) .
( 110 ) عرفانى بسيار عالى
( 111 ) ساده متوسط
( 112 ) ظاهرا تمام اين غزل خطاب به پير و مرشد است
( 1 ) .كاروان رفت و تو در راه كمينگاه به خواب( 2 ) . از اينهمه بانگ جرسى
( 3 ) . بگشاى و
( 4 ) . جانان گيريم
( 5 ) . ز حال همه
( 6 ) . غصّهء دنيا