322 5
گفتى سر تو بستهء فتراك ما شود « ( 1 ) » * سهلست اگر تو زحمت اين بار مىكشى
5 6
با چشم و ابروى تو چه تدبير دل كنم * وه زين كمان كه بر من بيمار مىكشى « 101 »
6 7
بازآ كه چشم بد ز رخت دفع مىكند « 1 » * اى تازهگل كه دامن ازين خار مىكشى « ( 2 ) »
7 8
حافظ دگر چه مىطلبى از نعيم دهر * مى مىخورىّ « 2 » و طرّهء دلدار مىكشى
8
460 [ سُلَيمى منذ حَلّت بالعراق ] « 104 » « 105 »
451 1
سُلَيمى منذ حَلّت بالعراق * الاقى من نواها ما الاقى
1 2
الا اى ساروان « 3 » منزل « ( 3 ) » دوست * الى ركبانكم طال اشتياقى
2 3
خرد در زندهرود انداز و مى نوش « 102 » * به گلبانگ جوانان عراقى
3 4
ربيع العمر فى مرعى حماكم « ( 4 ) » * حَماك اللّه يا عهد التّلاقى
8 5
بيا ساقى بده رطل گرانم * سقاك اللّه من كأس دهاق
4 6
جوانى بازمىآرد به يادم * سماع چنگ و دستافشان ساقى « 103 »
5 7
مى باقى بده تا مست و خوشدل * بياران برفشانم عمر باقى
6
هامش
( 101 ) انجوى : « بر سر بيمار مىكشى » ، رك مقدمهء انجوى ص 113 .
( 102 ) عقل و مستى
( 103 ) پيرى و جوانى
( 104 ) ساده و متوسط
( 105 ) ملمّع
( 1 ) چنين است در خ و اغلب نسخ ديگر ، ق و سودى : سزو
( 2 ) يعنى اعراض مىكنى و دورى مىجوئى ازين خار يعنى از من ، و دامن كشيدن از چيزى كنايه از خويشتن را دور داشتن از آن چيز باشد ( بهار عجم ) ،
( 3 ) چنين است در عموم نسخ قديمه ، ر م ى : محمل ،
( 4 ) براى تفسير حمى رجوع شود بغزل 469 ،
( 1 ) . دفع مىكنم
( 2 ) . مى مىچشىّ و
( 3 ) . ساربان محمل