315 4
ساقى به مژدگانى عيش از درم درآى * تا يكدم از دلم غم دنيا بدر برى
4 5
در شاهراه جاه و بزرگى خطر بسيست * آن به كزين گريوه سبكبار بگذرى
5 6
سلطان و فكر لشكر و سوداى تاج « 1 » و گنج * درويش و امن خاطر و كنج قلندرى « 101 » « 102 »
6 7
يك حرف صوفيانه بگويم اجازتست « 103 » * اى نور ديده صلح به از جنگ و داورى « 104 »
7 8
نيل مراد بر حسب فكر و همّتست * از شاه نذر خير و ز توفيق ياورى
8 9
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوى « 105 » * كاين خاك بهتر از عمل كيمياگرى
9
452 [ طفيل هستى عشقند آدمىّ و پرى ] « 113 »
443 1
طفيل هستى « 2 » عشقند آدمىّ و پرى * ارادتى بنما تا سعادتى ببرى « 106 »
1 2
بكوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش * كه بنده را نخرد كس بعيب بىهنرى
3 3
مى صبوح و شكرخواب صبحدم تا چند « 107 » * بعذر نيمشبى كوش و گريهء سحرى « 108 »
4 4
تو « 3 » خود چه لعبتى اى شهسوار شيرينكار « 109 » * كه « 4 » در برابر چشمىّ و غايب « 5 » از نظرى « ( 1 ) » « 110 » « 111 »
7 5
هزار جان مقدّس بسوخت زين غيرت * كه هر صباح و مسا شمع مجلس دگرى « 112 »
8 6
ز من به حضرت آصف كه مىبرد پيغام * كه ياد گيرد و مصرع ز من بنظم درى
12 7
بيا كه وضع جهان را چنان كه من ديدم * گر امتحان بكنى مَى خورىّ و غم نخورى
10
هامش
( 101 ) [ خاطر مجموع ] ( ر ك ف ) .
( 102 ) مقايسهء شاه و درويش
( 103 ) تصوّف
( 104 ) صلح ، نه جنگ
( 105 ) فقر و قناعت
( 106 ) سريان عشق ، ارادت ولىّ كامل
( 107 ) [ مى صبوح و شكرخواب بامداد ] ( ر ك ف ) .
( 108 ) توبه و گريهء سحرى ( ر ك ف ) .
( 109 ) مكرّر در ص 25 .
( 110 ) ولىّ كامل
( 111 ) [ شاهد هرجايى ] ( ر ك ف ) .
( 112 ) رك ضميمه .
( 113 ) عرفانى بسيار عالى
( 1 ) چنين است در خ س ر ، بعضى نسخ : نه در برابر چشمى نه غايب از نظرى ،
( 1 ) . سوداى گنج و تاج
( 2 ) . طفيل مستى
( 3 ) . ز هجر و وصل تو در حيرتم ، چه چاره كنم
( 4 ) . نه در برابر
( 5 ) . نه غايب از