311 7
به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست * به قصد جان « 1 » من خسته در كمان دارى
7 8
بكش جفاى رقيبان مدام و جور حسود * كه سهل باشد اگر يار مهربان دارى
8 9
بوصل دوست گرت دست مىدهد يكدم * برو كه هرچه مرادست در جهان دارى
9 10
چو گل به دامن ازين باغ مىبرى حافظ * چه غم ز ناله و فرياد باغبان دارى
10
446 [ صبا تو نكهت آن زلف مشكبو دارى ] « 102 »
437 1
صبا تو نكهت آن زلف مشكبو دارى * به يادگار بمانى كه بوى او دارى
1 2
دلم كه گوهر اسرار حسن و عشق دروست * توان بدست تو دادن گرش نكو دارى
2 3
در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت * جز اين قدر كه رقيبان تندخو دارى
3 4
نواى بلبلت اى گل كجا پسند افتد * كه گوش « 2 » و هوش به مرغان هرزهگو دارى
4 5
به جرعهء تو سرم مست گشت نوشت باد * خود از كدام خمست اينكه در سبو دارى
5 6
به سركشىّ خود اى سرو جويبار مناز * كه گر به دو « 3 » رسى از شرم سر فرودارى
6 7
دم از ممالك خوبى چو آفتاب زدن * ترا رسد كه غلامان ماهرو دارى
7 8
قباى حسنفروشى ترا برازد و بس * كه همچو گل همه آيين رنگ و بو دارى
8 9
ز كنج صومعه حافظ مجوى گوهر عشق « 101 » * قدم برون نه اگر ميل جستوجو دارى
9
هامش
( 101 ) صومعه و گوهر عشق
( 102 ) ساده و متوسط
( 1 ) . به قصد خون من
( 2 ) . چو گوش هوش
( 3 ) . كه گر به او رسى