309 8
ز پرده نالهء حافظ برون كى افتادى * اگر نه همدم مرغان صبحخوان بودى « 101 »
7
443 [ چو سرو اگر بخرامى دمى به گلزارى ] « 103 »
434 1
چو سرو اگر بخرامى دمى به گلزارى * خورد ز غيرت روى تو هر گلى خارى « 102 »
1 2
ز كفر زلف تو هر حلقهء « 1 » و آشوبى * ز سحر چشم تو هر گوشهء « 2 » و بيمارى
2 3
مرو چو بخت من اى چشم مست يار به خواب * كه در پيست ز هر سويت آه بيدارى
3 4
نثار خاك رهت نقد جان من هرچند * كه نيست نقد روان را بر تو مقدارى
4 5
دلا هميشه مزن لاف « 3 » زلف دلبندان * چو تيرهراى شوى « 4 » كى گشايدت كارى
5 6
سرم برفت و زمانى به سر نرفت اين كار * دلم گرفت و نبودت « 5 » غم گرفتارى
6 7
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آى * به خنده گفت كه اى حافظ اين چه پرگارى « ( 1 ) »
7
444 [ شهريست پرظريفان وز هر طرف نگارى ] « 104 »
435 1
شهريست پرظريفان وز هر طرف نگارى * ياران صلاى عشقست گر مىكنيد كارى
1 2
چشم فلك « 6 » نبيند زين طرفهتر « 7 » جوانى * در دست كس نيفتد زين خوبتر نگارى
2
هامش
( 101 ) حافظ ، همدم مرغان صبحخوان ( ر ك ف ) .
( 102 ) غيرت ( حسادت )
( 103 ) ساده و متوسط
( 104 ) ساده و بالاتر از متوسط
( 1 ) چنين است در ق م س نخ بحافظ كه اين چه پرگارى ، خ : كه حافظ چه جاى پارگارى ، - تصحيح قطعى اين مصراع و حاقّ مقصود از آن درست معلوم نشد و گويا خواجه كلمهء « پرگار » را در يك معنى ديگرى غير معنى افزار معروف نيز استعمال مىكرده است شايد بمعنى مكر و حيله و تدبير و افسون و نحو ذلك چنان كه ازين بيت ديگر او گويا استنباط مىشود :گر مساعد شودم دايرهء چرخ كبود * هم بدست آورمش باز به پرگار دگر( غزل 252 ) ،
( 1 ) . حلقهاى
( 2 ) . گوشهاى
( 3 ) . مزن راه زلف
( 4 ) . تيرهراى شدى
( 5 ) . نبودت دل گرفتارى
( 6 ) . چشم جهان
( 7 ) . زين تازهتر