308 2
بگفتمى كه چه ارزد نسيم طرّهء دوست * گرم بهر سر موئى هزار جان بودى
4 3
برات خوشدلى ما چه كم شدى يا رب * گرش نشان امان از بد زمان بودى
5 4
گرم زمانه سرافراز داشتىّ و عزيز * سرير عزّتم آن خاك آستان بودى « * »
2 5
ز پرده كاش « 1 » برون آمدى چو قطرهء اشك * كه بر دو ديدهء ما حكم او روان بودى
6 6
اگر نه دايرهء عشق راه بربستى * چو نقطه حافظ سرگشته در ميان بودى « ( 1 ) »
7
442 [ بجان او كه گرم دسترس بجان بودى ] « 101 »
433 1
بجان او كه گرم دسترس بجان بودى * كمينه پيشكش بندگانش آن بودى
1 2
بگفتمى كه « ( 2 ) » بها چيست خاك پايش را * اگر حيات گرانمايه جاودان بودى
4 3
به بندگىّ قدش سرو معترف گشتى * گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودى
6 4
به خواب نيز نمىبينمش چه جاى وصال « ( 3 ) » * چو اين نبود و نديديم بارى آن بودى « * * »
- 5
اگر دلم نشدى پايبند طرّهء او * كيش « 2 » قرار درين تيرهخاكدان بودى
2 6
به رخ چو مهر فلك بىنظير آفاقست * بدل دريغ كه يكذرّه مهربان بودى
3 7
درآمدى ز درم كاشكى « 3 » چو لمعهء نور * كه بر دو ديدهء ما حكم او روان بودى
5
هامش
( 101 ) ساده و متوسط
( 1 ) نخ م و سودى :چو نقطه حافظ بيدل ( مسكين ) نه در ميان بودى، ( 2 ) بعضى نسخ : عيان شدى كه ،
( 3 ) چنين است در ل ر ى ، خ م نخ : خيال ،
* . بعد از اين بيت ، بيت زير را افزوده است :به خواب نيز نمىبينمش چه جاى وصال * چو اين نبود و نديديم بارى آن بودى3
( 1 ) . ز پردهء كاج
* * . اين بيت را ندارد
( 2 ) . كىام قرار
( 3 ) . كاجكى