310 3
هرگز « 1 » كه ديده باشد جسمى ز جان مركّب * بر « 2 » دامنش مبادا زين خاكيان « ( 1 ) » غبارى
3 4
چون من شكستهء « 3 » را از پيش خود چه رانى * كم غايت توقّع بوسيست يا كنارى
4 5
مى بىغش است درياب « 4 » وقتى خوشست بشتاب « 5 » * سال دگر كه دارد امّيد نوبهارى
5 6
در بوستان حريفان مانند لاله و گل * هريك گرفته جامى بر ياد روى يارى
6 7
چون اين گره گشايم وين راز « 6 » چون نمايم * دردىّ و سخت « 7 » دردى كارىّ و صعبكارى
7 8
هر تار موى حافظ در دست زلف شوخى « 8 » « ( 2 ) » * مشكل توان نشستن در اينچنين « 9 » ديارى
8
445 [ ترا كه هرچه مرادست در جهان دارى ] « 102 »
436 1
ترا كه هرچه مرادست در جهان دارى * چه غم ز حال ضعيفان ناتوان دارى
1 2
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان * كه حكم بر سر آزادگان روان دارى
2 3
ميان ندارى و دارم عجب كه هر ساعت * ميان مجمع خوبان كنى مياندارى
3 4
بياض روى ترا نيست نقش در خور از آنك « ( 3 ) » * سوادى از خط مشكين بر ارغوان دارى « 101 »
4 5
بنوش مى كه سبكروحى و لطيف مدام * على الخصوص در آن دم « 10 » كه سر گران دارى
5 6
مكن عتاب ازين بيش و جور بر دل ما * مكن « ( 4 ) » « 11 » هرآنچه توانى كه جاى آن دارى
6
هامش
( 101 ) خط مشكين ( ر ك ف ) .
( 102 ) ساده و متوسط
( 1 ) چنين است در اغلب نسخ ، نخ ى : خاكدان
( 2 ) چنين است در اغلب نسخ ، ر ى و سودى : شوخيست ،
( 3 ) چنين است در ى و سودى ، خ ق : زانك ، نخ ، ر : رنگ ،
( 4 ) چنين است در خ ، ق نخ ى و سودى :
بكن ، ر : كنى ،
( 1 ) .جسمى كه ديده باشد كز روحش آفريدند( 2 ) .زين خاكيان مبادا بر دامنش غبارى( 3 ) . شكستهاى را
( 4 ) . بشتاب
( 5 ) . درياب
( 6 ) . وين ريش
( 7 ) .دردى و صعب دردى ، كارى و سختكارى( 8 ) . شوخيست
( 9 ) . در اين ديار بارى
( 10 ) . در اين دم
( 11 ) . بكن