297
428 [ سحرگاهان كه مخمور شبانه ] « 109 »
418 1
سحرگاهان كه مخمور شبانه * گرفتم باده با چنگ و چغانه
1 2
نهادم عقل را رهتوشه از مى * ز شهر هستيش كردم روانه « 101 »
2 3
نگار مىفروشم عشوهء « 1 » داد * كه ايمن گشتم از مكر زمانه « 102 »
3 4
ز ساقىّ كمانابرو شنيدم * كه اى تير ملامت را نشانه
4 5
نبندى زان ميان طرفى كمروار * اگر خود را ببينى در ميانه « ( 1 ) » « 103 »
5 6
برو اين دام بر مرغى دگر نه * كه عنقا را بلندست آشيانه
6 7
كه بندد طرف وصل از حسن شاهى * كه با خود عشق بازد جاودانه « * » « ( 2 ) » « 104 »
- 8
نديم و مطرب و ساقى همه اوست « 105 » * خيال آبوگِل در ره بهانه
7 9
بده كشتىّ مى تا خوش برانيم « 2 » « ( 3 ) » * ازين درياى ناپيدا كرانه « 106 »
8 10
وجود ما معمّائيست حافظ * كه تحقيقش فسونست و فسانه « 107 »
9
429 [ ساقى بيا كه شد قدح لاله پر ز مى « 110 » ]
421 1
ساقى بيا كه شد قدح لاله پر ز مى * طامات تا به چند و خرافات تا بكى « 108 »
1 2
بگذر ز كبر و ناز كه ديدست روزگار * چين قباى قيصر و طرف كلاه كى
2
هامش
( 101 ) عقل و عشق ( ر ك ف ) .
( 102 ) ايمنى از سقوط
( 103 ) ترك خود
( 104 ) عشق جاودانى حق با خود
( 105 ) وحدت وجود ( ر ك ف ) .
( 106 ) سير و سلوك كرانهاش پيدا نيست .
( 107 ) رك ضميمه .
( 108 ) طامات و خرافات
( 109 ) عرفانى عالى
( 110 ) ساده و متوسط
( 1 ) ق ر : ببندى زان ميان طرفى كمروار اگر خود را نبينى در ميانه ،
( 2 ) اين بيت را در اغلب نسخ قديمه ندارد ولى در خ ق دارد ،
( 3 ) چنين است در خ ، باقى نسخ بعضى : برآيم ، و بعضى : برآيم ،
( 1 ) . عشوهاى
* . اين بيت را ندارد
( 2 ) . خوش برآييم