268 7
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو * بقول حافظ و فتوىّ پير صاحبفن
-
389 [ چو گل هردم به بويت جامه در تن ] « 102 »
1381 1
چو گل هردم به بويت جامه در تن « * » * كنم چاك از گريبان تا به دامن
1 2
تنت را ديد گل گوئى كه در باغ * چو مستان جامه را بدريد بر تن « 101 »
2 3
من از دست غمت مشكل برم جان * ولى دل را تو آسان بردى از من
3 4
بقول دشمنان برگشتى از دوست * نگردد هيچكس با دوست دشمن
4 5
تنت در جامه چون در جام باده * دلت در سينه چون در سيم آهن
5 6
ببار اى شمع اشك از چشم خونين * كه شد « 1 » سوز دلت بر خلق روشن
6 7
مكن كز سينهام آه جگرسوز * برآيد همچو دود از راه روزن
7 8
دلم را مشكن و در پا مينداز * كه دارد در سر زلف تو مسكن
8 9
چو دل در زلف تو بستست حافظ * بدينسان كار او در پا ميفكن
9
390 [ افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن ] « 103 »
382 1
افسر « 2 » سلطان گل پيدا شد از طرف چمن * مقدمش يا رب مبارك باد بر سرو و سمن
1 2
خوش بجاى خويشتن بود اين نشست خسروى * تا نشيند هركسى اكنون بجاى خويشتن
2
هامش
( 101 ) ساده و بالاتر از متوسط
( 102 ) جامه بر تن دريدن ( ر ك ف ) .
( 103 ) همه مدح است
* در تن ، چنين است در خ ، نخ ، سودى و بسيارى از نسخ ديگر ، بعضى نسخ :
« بر تن » ، سودى گويد جميع نسخى كه ما ديدهايم « در تن » دارند و قياس « بر تن » است ،
( 1 ) . كه سوز دل شود بر خلق
( 2 ) . رايت سلطان