تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
254

368 [ خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم ] « 105 »

361 1
خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم * به ره « 1 » دوست نشينيم و مرادى طلبيم
1 2
زاد راه حرم وصل نداريم مگر * به گدائى ز در ميكده زادى طلبيم « 101 »
2 3
اشك آلودهء ما گرچه روانست ولى * به رسالت سوى او پاك‌نهادى طلبيم « 102 »
3 4
لذّت داغ غمت بر دل ما باد حرام * اگر از جور غم عشق تو دادى طلبيم
4 5
نقطهء خال تو بر لوح بصر نتوان زد * مگر از مردمك ديده مدادى طلبيم
5 6
عشوهء « 2 » از لب شيرين تو دل خواست بجان * به شكرخنده لبت گفت مزادى « ( 1 ) » طلبيم « 103 »
6 7
تا بود نسخهء عطرى دل سودازده را * از خط غاليه‌ساى تو سوادى طلبيم
7 8
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد * ما به امّيد غمت خاطر شادى طلبيم
8 9
بر در مدرسه تا چند نشينى حافظ « 104 » خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم
9
هامش
( 101 ) گدايى ( ر ك ف ) . ( 102 ) مرشد و ولىّ ( 103 ) « مزاد » لغت نامأنوس ( ر ك ف ) . ( 104 ) تحقير مدرسه ( 105 ) ساده و عالى ( 1 ) چنين است صريحا با زاء معجمه در ل و در شرح سودى بر حافظ ، ساير نسخ : « مرادى » با راء مهمله ، و بدون شبهه مرادى تصحيف است و صواب همان مزادى است با زاء معجمه و بفتح ميم كه مصدر زاد يزيد است مانند زياد و زيادة و به همان معنى است ( لسان العرب ) و در برهان قاطع گويد : « مزاد بفتح اوّل بر وزن سواد . . . در عربى بمعنى زياده كردن قيمت چيزى باشد مثل آنكه قيمت آن چيز بده دينار رسيده باشد ديگرى به دوازده دينار برساند و همچنين » ، يعنى دل عشوهء از لب شيرين تو بهاى جان خواست ولى لبت با خندهء استهزا گفت بهاى جان درين معامله كافى نيست زيادتى بر آن مىطلبيم ، ( 1 ) . بر ره دوست ( 2 ) . عشوه‌اى