تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
243 4
هرگز نمىشود ز سر خود خبر مرا * تا در ميان ميكده سر برنمىكنم « * »
4 5
ناصح بطعن گفت كه رو ترك عشق كن * محتاج جنگ نيست برادر نمىكنم « * * »
- 6
اين تقويم تمام كه با شاهدان شهر * ناز و كرشمه بر سر منبر نمىكنم « 101 »
7 7
حافظ جناب پير مغان جاى دولتست * من ترك خاكبوسى اين در نمىكنم
8

354 [ به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم ] « 103 »

346 1
به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم * بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
1 2
الا اى همنشين دل كه يارانت برفت از ياد * مرا روزى مباد آن دم كه بىياد تو بنشينم
2 3
جهان پيرست و بىبنياد ازين فرهادكش فرياد * كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
3 4
ز تاب آتش دورى شدم غرق عرق چون گل * بيار اى باد شب‌گيرى نسيمى زان عرق‌چينم
4 5
جهان فانى و باقى فداى شاهد و ساقى * كه سلطانىّ عالم را طفيل عشق مىبينم « 102 »
5 6
اگر بر جاى من غيرى گزيند دوست حاكم اوست * حرامم باد اگر من جان بجاى دوست بگزينم
6 7
صباح الخير زد بلبل كجائى ساقيا برخيز * كه غوغا مىكند در سر خيال خواب دوشينم
7 8
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين * اگر در وقت جان دادن تو باشى شمع بالينم
8 9
حديث آرزومندى كه در اين نامه ثبت افتاد * همانا بىغلط باشد كه حافظ داد تلقينم
9
هامش
( 101 ) ناز و كرشمهء واعظ با شاهدان شهر بر سر منبر ( 102 ) عبادت عارف ( 103 ) ساده و ما فوق متوسط * . بعد از اين بيت ، دو بيت زير آمده است :ناصح به طنز گفت حرام است مى مخور * گفتم به چشم و ، گوش به هر خر نمىكنم5شيخم به طيره گفت كه رو ترك عشق كن * محتاج جنگ نيست برادر نمىكنم6 ( * * ) . اين بيت را ندارد