240
349 [ دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم ] « 104 »
341 1
دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم * گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم
1 2
قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من بخشم * دوستان از راست مىرنجد نگارم چون كنم
2 3
نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار * عشوهء « 1 » فرماى تا من طبع را موزون كنم
3 4
زردروئى مىكشم زان طبع نازك بىگناه * ساقيا جامى بده تا چهره را گلگون كنم
4 5
اى نسيم منزل ليلى « ( 1 ) » « 2 » خدا را تا بكى * ربع را برهم زنم اطلال را جيحون كنم « ( 2 ) » « 101 »
5 6
من كه ره بردم بگنج حسن بىپايان دوست * صد گداى همچو خود را بعد ازين قارون كنم « 102 »
6 7
اى مه صاحبقران از بنده حافظ ياد كن * تا دعاى دولت آن حسن روزافزون كنم
7
350 [ بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم ] « 105 »
342 1
بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم * بهار توبهشكن مىرسد چه چاره كنم
1 2
سخن درست بگويم نمىتوانم ديد * كه مى خورند حريفان و من نظاره كنم
2 3
چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه * پياله گيرم و از شوق جامه پاره كنم
7 4
بدور لاله دماغ مرا علاج كنيد * گر از ميانهء بزم طرب كناره كنم
3 5
ز روى دوست مرا چون گل مراد شكفت « 103 » * حوالهء سر دشمن به سنگ خاره كنم
4
هامش
( 101 ) مضامين عربى در شعر فارسى
( 102 ) ساده و عالى
( 103 ) گدايى و گنج ( ر ك ف ) .
( 104 ) شكفتن گل مراد ( ر ك ف ) .
( 105 ) عرفانى بسيار عالى
( 1 ) بعضى نسخ : سلمى ،
( 2 ) اشاره است ببيت ذيل از قصيدهء معروف معزّى :ربع از دلم پرخون كنم اطلال را جيحون كنم * خاك دمن گلگون كنم از آب چشم خويشتن، ( 1 ) . عشوهاى فرماى
( 2 ) . منزل سلمى