246 7
دوستان عيب نظربازى حافظ مكنيد * كه من او را ز محبّان شما « 101 » مىبينم « 102 »
7
358 [ غم زمانه كه هيچش كران نمىبينم ] « 104 »
350 1
غم زمانه كه هيچش كران نمىبينم * دواش جز مى چون ارغوان نمىبينم
1 2
به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت « ( 1 ) » * چرا كه مصلحت خود در آن نمىبينم
2 3
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير « ( 2 ) » « 1 » * چرا كه طالع وقت آنچنان نمىبينم
4 4
نشان اهل خدا عاشقيست با خود دار « 103 » * كه در مشايخ شهر اين نشان نمىبينم
5 5
بدين « 2 » دو ديدهء حيران من هزار افسوس * كه باد و آينه رويش عيان نمىبينم
8 6
قد تو تا بشد از جويبار ديدهء من * بجاى سرو جز آب روان نمىبينم
7 7
درين خمار كسم جرعهء « 3 » نمىبخشد * ببين كه اهل دلى در ميان « 4 » نمىبينم
3 8
نشان موى ميانش كه دل درو « 5 » بستم * ز من مپرس كه خود در ميان نمىبينم
6 9
من و سفينهء حافظ كه جز درين دريا * بضاعت سخن درفشان « 6 » نمىبينم
9
359 [ خرّم آن روز كزين منزل ويران بروم ] « 105 »
351 1
خرّم آن روز كزين منزل ويران بروم * راحت جان طلبم وز پى جانان بروم
1
هامش
( 101 ) انجوى : خدا
( 102 ) انجوى [ بيت ما قبل آخر ] : «نيست در دايره يك نقطه خلاف از كموبيش * كه من اين مسئله بىچونوچرا مىبينم» [ دور فلك بر عدل است ] ( ر ك ف ) .
( 103 ) عشق خدا
( 104 ) ساده و متوسط
( 105 ) ابن غزل دوپهلو است هم مربوط مىتواند باشد به سفر شاعر به يزد و هم بودن در دنيا ، و به بههرحال عالى است
( 1 ) خ س م : نخواهم كرد ،
( 2 ) بعضى نسخ : مگير ،
( 1 ) . عيش مگير .
( 2 ) . برين دو ديدهء
( 3 ) . جرعهاى
( 4 ) . در جهان نمىبينم
( 5 ) . دل در آن
( 6 ) . سخن دلستان