239 3
آنچه در مدّت هجر تو كشيدم هيهات * در يكى نامه محالست كه تحرير كنم
4 4
با سر زلف تو مجموع پريشانى خود « 1 » * كو مجالى كه سراسر « 2 » همه تقرير كنم
3 5
آن زمان كآرزوى ديدن جانم باشد * در نظر نقش رخ خوب تو تصوير كنم
5 6
گر بدانم كه وصال تو بدين دست دهد * دين « 3 » و دل را همه دربازم و توفير كنم
6 7
دور شو از برم اى واعظ و بيهوده مگوى * من نه آنم كه دگر گوش بتزوير كنم
7 8
نيست امّيد صلاحى ز فساد حافظ * چونكه تقدير چنين است چه تدبير كنم « 101 »
8
348 [ ديده دريا كنم و صبر بصحرا فكنم ] « 104 »
340 1
ديده دريا كنم و صبر بصحرا فكنم * و اندرين كار دل خويش به دريا فكنم
1 2
از دل تنگ گنهكار برآرم آهى * كآتش اندر گنه آدم و حوّا فكنم
2 3
مايهء خوشدلى آنجاست كه دلدار آنجاست * مىكنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم
5 4
بگشا « 4 » بند قبا اى مه خورشيدكلاه « 102 » * تا چو زلفت سر سودازده در پا فكنم
6 5
خوردهام تير فلك باده بده تا سرمست * عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم
3 6
جرعهء جام برين تخت روان افشانم * غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم
4 7
حافظا تكيه بر ايّام چو سهوست و خطا * من چرا عشرت امروز به فردا فكنم « 103 »
7
هامش
( 101 ) جبر ، تقدير و تدبير
( 102 ) [ حافظ و شيرينپسر ] ( ر ك ف ) .
( 103 ) عيش نقد
( 104 ) ساده و متوسط
( 1 ) . پريشانى من
( 2 ) . كه يكايك همه
( 3 ) . دل و دين را
( 4 ) . بند برقع بگشا اى مه