231
336 [ مژدهء وصل تو كو كز سر جان برخيزم ] « 102 » « 103 »
328 1
مژدهء وصل تو كو كز سر جان برخيزم * طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
1 2
به ولاى تو كه گر بندهء خويشم خوانى * از سر خواجگى كون و مكان برخيزم
2 3
يا رب از ابر هدايت برسان بارانى * پيشتر زانكه چو گردى ز ميان برخيزم
3 4
بر سر تربت من با مى و مطرب بنشين « ( 1 ) » * تا به بويت ز لحد رقصكنان برخيزم
4 5
خيز و بالا بنما اى بت شيرينحركات * كز « 1 » سر جان و جهان دستفشان برخيزم « ( 2 ) »
5 6
گرچه پيرم تو شبى تنگ در آغوشم كش * تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم « 101 »
6 7
روز مرگم نفسى مهلت ديدار بده « * » * تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
-
337 [ چرا نه در پى عزم ديار خود باشم ] « 104 » « 105 »
330 1
چرا نه در پى عزم ديار خود باشم * چرا نه خاك سر كوى يار خود باشم
1 2
غم غريبى و غربت چو برنمىتابم * به شهر خود روم و شهريار خود باشم
2 3
ز محرمان سراپردهء وصال شوم * ز بندگان خداوندگار خود باشم
3 4
چو كار عمر نه پيداست بارى آن اولى * كه روز واقعه پيش نگار خود باشم
4
هامش
( 101 ) عيش پيرى
( 102 ) عرفانى عالى
( 103 ) حافظ در خلال سلوك
( 104 ) ساده و عالى
( 105 ) حافظ در غربت
( 1 ) چنين است در اغلب نسخ ، بعضى ديگر : بىمى و مطرب منشين ،
( 2 ) چنين است در خ نخ ، در اغلب نسخ بجاى مجموع دو بيت پنجم و هفتم فقط اين بيت يگانه را دارندخيز و بالا بنما اى بت شيرينحركات * تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزمكه بيت تخلّص است ، و دو مصراع ديگر را هيچ ندارند ،
( 1 ) . كه چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
* . اين بيت را ندارد