234 5
هست اميدم كه علىرغم عدو روز جزا * فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
5 6
پدرم روضهء رضوان « 1 » به دو گندم بفروخت * من چرا ملك « 2 » جهان را « ( 2 ) » بجوى نفروشم « 101 »
6 7
خرقهپوشىّ من از غايت ديندارى نيست * پردهء « 3 » بر سر صد عيب نهان مىپوشم
7 8
من كه خواهم كه ننوشم بهجز از راوق خم * چكنم گر سخن پير مغان ننيوشم
8 9
گر ازين دست زند مطرب مجلس ره عشق * شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
9
341 [ گر من از سرزنش مدّعيان انديشم ] « 105 »
333 1
گر من از سرزنش مدّعيان انديشم * شيوهء مستى و رندى نرود از پيشم « 102 »
1 2
زهد رندان نوآموخته راهى به دهيست « ( 2 ) » * من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم « 103 »
2 3
شاه شوريدهسران خوان من بىسامان را * زانكه در كمخردى از همه عالم بيشم « 104 »
3 4
بر جبين نقش كن از خون دل من خالى * تا بدانند كه قربان تو كافركيشم
4
هامش
( 101 ) آدم ، انسان قبل الدنيا ( ر ك ف ) .
( 102 ) بىپروايى از ملامت
( 103 ) بدنامى
( 104 ) عشق و عقل
( 105 ) عرفانى عالى
( 1 ) چنين است در اغلب نسخ قديمه ، بعضى نسخ ديگر بطبق مشهور : ناخلف باشم اگر من ،
( 2 ) راه بده ، و راه بدهى بردن كنايه از صورت معقوليّت داشتن سخنى يا كارى يا امرى است ، كمال اسماعيل گويد : مقصود بنده ره بدهى مىبرد هنوز گر باشدش ز نور ضميرت هدايتى انورى گويد : آخر اين هر يكى رهى بدهى است كفر محض اين نجيبك طوسى است ، و در تاريخ بيهقى آمده : « بر آن قرار دادند كه قاضى بو نصر را فرستاده آيد با اين دانشمند بخارى تا برود و سخن اعيان تركمانان بشنود و اگر زرقى نبود و راه بديهى مىبرد آنچه گفتهاند در خواهد » رجوع شود ببرهان قاطع و به « امثال و حكم » دوست دانشمند من آقاى على اكبر دهخدا و بحواشى آخر كتاب ،
( 1 ) . روضهء جنّت
( 2 ) . باغ جهان را
( 3 ) . پردهاى