تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
222

325 [ گر دست دهد خاك كف پاى نگارم ] « 102 »

320 1
گر دست دهد خاك كف پاى نگارم * بر لوح بصر خطّ غبارى بنگارم « 101 »
1 2
بر بوى كنار تو شدم غرق و اميدست * از موج سرشكم كه رساند به كنارم
5 3
پروانهء او گر رسدم در طلب جان * چون شمع همان دم‌بدمى جان بسپارم
2 4
امروز مكش سر ز وفاى من و انديش * زان شب كه من از غم بدعا دست برآرم
6 5
زلفين سياه تو به دلدارى عشّاق * دادند قرارىّ و ببردند قرارم
7 6
اى باد از آن باده نسيمى به من آور * كان بوى شفابخش « 1 » بود دفع خمارم
8 7
گر قلب دلم را ننهد دوست عيارى * من نقد روان در « 2 » دمش از ديده شمارم
3 8
دامن مفشان از من خاكى كه پس از من * زين در نتواند كه برد باد غبارم
4 9
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيزست * عمرى بود آن لحظه كه جان را بلب آرم
9

326 [ در نهانخانهء عشرت صنمى خوش دارم ] « 103 »

321 1
در نهانخانهء عشرت صنمى خوش دارم * كز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
1 2
عاشق و رندم و مىخواره به آواز بلند * وين همه منصب از آن حور پرىوش دارم
2 3
گر تو زين دست مرا بىسروسامان دارى * من به آه سحرت زلف مشوّش دارم
4 4
گر « 3 » چنين چهره گشايد خط زنگارى دوست * من رخ زرد به خونابه منقّش دارم
5
هامش
( 101 ) اعتراف به رندى و مىخوارگى ( 102 ) ساده و متوسط ( 103 ) ساده و متوسط ( 1 ) .كان بوى ، شفا مىدهد از رنج خمارم( 2 ) . در رهش از ديده ( 3 ) . ور چنين
ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 415 | شمس الدين حافظ