220 4
بشوق « 1 » چشمهء نوشت چه قطرها « 2 » كه فشاندم * ز لعل بادهفروشت چه عشوهها كه خريدم
4 5
ز غمزه بر دل ريشم چه تيرها كه گشادى * ز غصّه بر سر كويت چه بارها كه كشيدم
5 6
ز كوى يار بيار اى نسيم صبح « ( 1 ) » غبارى * كه بوى خون دل ريش از آن تراب شنيدم
6 7
گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه * كه من چو آهوى وحشى ز آدمى برميدم
3 8
چو غنچه بر سرم از كوى او گذشت نسيمى * كه پرده بر دل خونين به بوى او بدريدم
7 9
به خاك پاى تو سوگند « ( 2 ) » و نور ديدهء حافظ * كه بىرخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم
9
323 [ ز دست كوته خود زير بارم ] « 102 »
318 1
ز دست كوته خود زير بارم * كه از بالابلندان شرمسارم
1 2
مگر زنجير موئى گيردم دست * و گرنه سر به شيدائى برآرم
2 3
ز چشم من بپرس اوضاع گردون * كه شب تا روز اختر مىشمارم
3 4
بدين « 3 » شكرانه مىبوسم لب جام * كه كرد آگه ز راز روزگارم « 101 »
4 5
اگر گفتم دعاى مىفروشان * چه باشد حقّ نعمت مىگزارم
6
هامش
( 101 ) مى حافظ و كشف راز روزگار
( 102 ) ساده و متوسط
( 1 ) خ : وصل ،
( 2 ) اين واو در عموم نسخ قديمه و نيز در شرح سودى بر حافظ موجود است و بنابرين « نور ديدهء حافظ » عطف خواهد بود بر « خاك پاى تو » يعنى سوگند به خاك پاى تو و بنور ديدهء حافظ ، ولى در نسخ جديده واو مزبور ساقط است و واضح است كه « نور ديدهء حافظ » را منادى فرض كردهاند ،
( 1 ) . ز شوق
( 2 ) . چه قطرهها
( 3 ) . به اين