217 4
ندارم دستت از دامن بهجز در خاك و آن دم هم * كه بر خاكم روان گردى بگيرد دامنت گردم
4 5
فرورفت از غم عشقت دمم دم مىدهى « ( 1 ) » « 1 » تا كى * دمار از من برآوردى نمىگوئى برآوردم
5 6
شبى دل را به تاريكى ز زلفت بازمىجستم * رخت مىديدم و جامى هلالى بازمىخوردم
6 7
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت * نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
7 8
تو خوش مىباش با حافظ برو گو خصم جان مىده * چو گرمى از تو مىبينم چه باك از خصم دم سردم
8
319 [ سالها پيروى مذهب رندان كردم ] « 105 »
312 1
سالها پيروى مذهب رندان كردم * تا بفتوىّ خرد حرص به زندان كردم « 101 »
1 2
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه * قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم « 102 »
2 3
سايهء « 2 » بر دل ريشم فكن اى گنج « 3 » روان * كه من اين خانه به سوداى تو ويران كردم « 103 »
4 4
توبه كردم كه نبوسم لب ساقىّ و كنون * مىگزم لب كه چرا گوش به نادان كردم
5 5
در « ( 2 ) » خلاف « 4 » آمد عادت بطلب كام كه من * كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم « 104 »
3 6
نقش مستورى و مستى نه بدست من و تست * آنچه سلطان ازل گفت بكن آن كردم
6
هامش
( 101 ) مبارزه با حرص
( 102 ) سلوك حافظ ، سرمنزل عنقا
( 103 ) فنا
( 104 ) كسب جمعيّت ( ر ك ف ) .
( 105 ) عرفانى بسيار عالى
( 1 ) چنين است در عموم نسخ قديمه ، نسخ چاپى : ميدمى ( با ميم از دميدن ) ، - دم دادن بمعنى فريب دادن و خدعه كردن است اثير اخسيكتى گويد :دم بدادند مرا دامطرازان حواس * زانكه پروانه در اوج مكان مىكردم، ( 2 ) چنين است در خ ، نسخ ديگر : از ،
( 1 ) . دم مىدمى تا كى
( 2 ) . سايهاى
( 3 ) . گنج مراد
( 4 ) . از خلاف آمد