تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
216

317 [ فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم ] « 103 »

310 1
فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بندهء عشقم و از هر دوجهان آزادم
1 2
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه درين دامگه حادثه چون افتادم
2 3
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد درين دير خراب‌آبادم
3 4
سايهء طوبى و دلجوئى حور و لب حوض * به هواى سر كوى تو برفت از يادم
4 5
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست * چكنم حرف دگر ياد نداد استادم « 101 »
5 6
كوكب بخت مرا هيچ منجّم نشناخت * يا رب از مادر گيتى بچه طالع زادم
6 7
تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق * هردم آيد غمى از نو به مباركبادم
7 8
مىخورد خون دلم مردمك ديده « 1 » سزاست * كه چرا دل به جگرگوشهء مردم دادم « 102 »
8 9
پاك كن چهرهء حافظ به سر زلف ز اشك * ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
9

318 [ مرا مىبينى و هردم زيادت مىكنى دردم ] « 104 »

311 1
مرا مىبينى و هردم « 2 » زيادت مىكنى دردم * ترا مىبينم و ميلم زيادت مىشود هردم
1 2
به سامانم « ( 1 ) » نمىپرسى نمىدانم چه سر دارى * به درمانم نمىكوشى نمىدانى مگر دردم
2 3
نه راهست اين كه بگذارى مرا بر خاك و بگريزى « 3 » * گذارى آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
3
هامش
( 101 ) توحيد ، وحدت وجود ( 102 ) جگرگوشهء مردم ( 103 ) عرفانى بسيار عالى ( 104 ) ساده و عالى ( 1 ) چنين است در عموم نسخ قديمه ، نسخ چاپى : ز سامانم ، ( 1 ) . مردمك چشم و سزاست ( 2 ) . مرا مىبينى و دردم ( 3 ) . بر خاك و بگذارى