214 3
از ثبات خودم اين نكته خوش آمد كه بجور * در سر كوى تو از پاى طلب ننشستم
3 4
عافيت چشم مدار از من ميخانهنشين * كه دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
4 5
در ره عشق از آن سوى فنا صد خطرست * تا نگوئى كه چو عمرم به سر آمد رستم « 101 »
5 6
بعد ازينم چه غم از تير كجانداز حسود * چون « 1 » بمحبوب كمانابروى خود پيوستم
6 7
بوسه بر دُرج عقيق تو حلالست مرا * كه به افسوس و جفا مُهرِ « ( 1 ) » وفا نشكستم
7 8
صنمى لشكريم غارت دل كرد و برفت * آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم « 102 »
9 9
رتبت دانش حافظ بفلك برشده بود * كرد غمخوارى شمشاد بلندت پستم
8
315 [ به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم ] « 104 »
308 1
به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم « 103 » * بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم
1 2
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد * به خاك پاى عزيزت كه عهد نشكستم
2 3
چو ذرّه گرچه حقيرم ببين به دولت عشق * كه در هواى رخت چون به مهر پيوستم
3 4
بيار باده كه عمريست تا من از سر امن * بكنج عافيت از بهر عيش ننشستم
4 5
اگر ز مردم هشيارى اى نصيحتگو « 2 » * سخن به خاك ميفكن چرا كه من مستم
5
هامش
( 101 ) حظر بعد از فنا
( 102 ) مدح
( 103 ) دين و دانش
( 104 ) عرفانى عالى
( 1 ) چنين است در ق بدون واو عاطفه ، و بدون شبهه همين صواب است لاغير و مهر بضم ميم مراد است بقرينهء « درج عقيق » در مصراع اوّل ، غالب نسخ : مهر و وفا ( با واو عاطفه ) ، ملاحظه شود اين بيت ديگر خواجه :درج محبّت بر مهر خود نيست * يا رب مبادا كام رقيبانو نيز اين بيت او :خون شد دلم از حسرت آن لعل روانبخش * اى درج محبت به همان مهر و نشان باش( 1 ) . چو به محبوب
( 2 ) . نصيحتگوى