تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
215 6
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست * كه خدمتى به سزا برنيامد از دستم
6 7
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت * كه مرهمى « 1 » بفرستم كه « ( 1 ) » خاطرش خستم
7

316 [ زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم ]

« 102 » 309 1
زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم * ناز بنياد مكن « 2 » تا نكنى بنيادم
1 2
مى مخور با « 3 » همه‌كس تا نخورم خون جگر * سر مكش تا نكشد سر بفلك فريادم
4 3
زلف را حلقه مكن تا نكنى در بندم * طرّه « 4 » را تاب مده تا ندهى بر بادم « * »
5 4
يار بيگانه مشو تا نبرى از خويشم * غم اغيار مخور تا نكنى ناشادم
8 5
رخ برافروز كه فارغ كنى از برگ گلم * قد برافراز كه از سرو كنى آزادم
2 6
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را * ياد هر قوم مكن تا نروى از يادم
7 7
شهرهء شهر مشو تا ننهم سر در كوه * شور شيرين منما تا نكنى فرهادم
3 8
رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس * تا به خاك در آصف نرسد فريادم « 101 »
9 9
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روى * من از آن روز كه در بند توام آزادم « ( 2 ) »
10
هامش
( 101 ) مدح ( 102 ) ساده و عالى ( 1 ) چنين است در غالب نسخ ، بعضى ديگر : چو ، ( 2 ) اين مصراع از سعدى است در مطلع غزلى در بدايع :من از آن روز كه در بند توام آزادم * پادشاهم كه بدست تو اسير افتادم، و بيت متن در اصل نسخهء خطّى خ موجود است ولى در چاپ از قلم افتاده است ، ( 1 ) . كه مرهمش بفرستم چو خاطرش ( 2 ) . بنياد منه تا نبرى ( 3 ) . با دگران ( 4 ) . چهره را آب مده * . بعد از اين بيت ، بيت زير را آورده است :چون فلك سير مكن تا نكشى حافظ را * رام شو تا بدهد طالع فرّخ دادم6