تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
213 7
ساقى چو يار مهرخ و از اهل راز بود * حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم « 101 »
7

313 [ بازآى ساقيا كه هواخواه خدمتم ] « 105 »

306 1
بازآى ساقيا كه هواخواه خدمتم * مشتاق بندگىّ و دعاگوى دولتم
1 2
زانجا كه فيض جام سعادت فروغ تست * بيرون شدى « 102 » نماى ز ظلمات حيرتم « 103 »
2 3
هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت * تا آشناى عشق شدم ز اهل رحمتم
3 4
عيبم مكن برندى و بدنامى اى حكيم * كاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
4 5
مى خور كه عاشقى نه به كسبست و اختيار * اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم
5 6
من كز وطن سفر نگزيدم بعمر خويش * در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
6 7
دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف * اى خضر پىخجسته مدد كن « 1 » به همّتم
7 8
دورم به صورت از در دولت‌سراى « 2 » تو * ليكن بجان و دل ز مقيمان حضرتم
8 9
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان * در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
9

314 [ دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم ] « 106 »

307 1
دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم * ليكن از لطف لبت صورت جان مىبستم
1 2
عشق من با خط مشكين تو امروزى نيست « 104 » * ديرگاهست كزين جام هلالى مستم
2
هامش
( 101 ) بادهء نويد فتح ( 102 ) شدن ( ظ ) ( 103 ) ! ! ( 104 ) [ حافظ و شيرين‌پسر ] ( ر ك ف ) . ( 105 ) عرفانى و بالاتر از متوسط ( 106 ) عرفانى و بالاثر از متوسط ( 1 ) . مدد ده به همتم ( 2 ) . دولت‌سراى دوست