206 5
فى جمال الكمال « ( 1 ) » نلت منى * صرف اللّه عنك عين كمال
8 6
يا بريد الحمى حماك اللّه * مرحبا مرحبا تعال تعال
10 7
عرصهء بزمگاه خالى ماند * از حريفان و جام « 1 » مالامال
3 8
سايه افكند حاليا شب هجر * تا چه بازند « ( 2 ) » شبروان خيال
5 9
ترك ما سوى كس نمىنگرد * آه « 2 » ازين كبريا و جاه و جلال
7 10
حافظا عشق و صابرى تا چند * نالهء عاشقان خوشست بنال
10
303 [ شممت روح و داد و شمت برق وصال ] « 102 »
297 1
شممت روح و داد و شمت برق وصال * بيا كه بوى ترا مىرم اى نسيم شمال « 101 »
1 2
أ حاديا بجمال الحبيب قف و انزل * كه نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال
2 3
حكايت شب هجران فروگذاشته به * بشكر آنكه برافكند پرده روز وصال
3 4
بيا كه پردهء گلريز هفت خانهء چشم * كشيدهايم بتحرير كارگاه خيال
5 5
چو يار بر سر صلح است و عذر مىطلبد « 3 » * توان گذشت ز جور رقيب در همه حال
4 6
بهجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ * كه كس مباد چو من در پى خيال محال
6 7
قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولى * به خاك ما گذرى كن كه خون مات حلال
8
هامش
( 101 ) ملمّع
( 102 ) ساده و متوسط
( 1 ) بعضى نسخ : فى كمال الجمال ،
( 2 ) خ : تا چه زايد ز ،
( 1 ) . از حريفان و رطل مالامال
( 2 ) . وه ازين
( 3 ) . عذر مىخواهد