202 5
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابى * فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
6 6
بسى نماند كه كشتىّ عمر غرقه شود * ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق
7 7
اگر بدست من افتد فراق را بكشم * كه روز هجر سيه باد و خانومان فراق « * »
- 8
رفيق خيل خياليم و همنشين « 1 » شكيب * قرين آتش هجران و همقران فراق
2 9
چگونه دعوى وصلت كنم بجان كه شدست * تنم وكيل قضا و دلم ضمان فراق
8 10
ز سوز شوق دلم شد كباب دور از يار * مدام خون جگر مىخورم ز خوان فراق
10 11
فلك « 2 » چو ديد سرم را اسير چنبر عشق * ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
9 12
به پاى شوق گر اين ره به سر شدى حافظ * بدست هجر ندادى كسى عنان فراق
11
298 [ مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق ] « 104 »
292 1
مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق « 101 » * گرت مدام ميسّر شود زهى توفيق
1 2
جهان و كار جهان جمله هيچ « 3 » « ( 1 ) » بر هيچست « 102 » * هزار بار من اين نكته كردهام تحقيق
2 3
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم * كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق « 103 »
3 4
به مأمنى رو و فرصت شمر غنيمت وقت * كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق
4
هامش
( 101 ) امن ، مى ، رفيق
( 102 ) جهان
( 103 ) رفيق همراه سالك
( 104 ) عرفانى و متوسط
( 1 ) چنين است در خ ل ى ط ، ساير نسخ : در ،
* . اين بيت را ندارد
( 1 ) . هم ركيب شكيب
( 2 ) . فلك مگر چو سرم ديد
( 3 ) . هيچدرهيچ است