200 9
همچو صبحم يك نفس باقيست با « ( 1 ) » ديدار تو * چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
7 10
سرفرازم كن شبى از وصل خود اى نازنين * تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
8 11
آتش مهر ترا حافظ عجب در سر گرفت * آتش دل كى به آب ديده بنشانم چو شمع
10
295 [ سحر به بوى گلستان دمى شدم در باغ ] « 101 » « * » / خ /
1
سحر به بوى گلستان دمى شدم در باغ * كه تا چو بلبل بيدل كنم علاج دماغ
- 2
به جلوهء گل سورى نگاه مىكردم * كه بود در شب تيره به روشنى چو چراغ
- 3
چنان بحسن و جوانىّ خويشتن مغرور * كه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
- 4
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم * نهاده لاله ز سودا بجان و دل صد داغ
- 5
زبان كشيده چو تيغى به سرزنش سوسن * دهان گشاده « ( 2 ) » شقايق چو مردم ايغاغ « ( 3 ) »
- 6
يكى « ( 4 ) » چو بادهپرستان صراحى اندر دست * يكى « ( 4 ) » چو ساقى مستان به كف گرفته « ( 5 ) » اياغ
- 7
نشاط و عيش و جوانى چو گل غنيمت دان * كه حافظا نبود بر رسول غير بلاغ
-
هامش
( 101 ) ساده و متوسط
( 1 ) چنين است در غالب نسخ قديمه ، س : تا ديدار تو ، نسخ چاپى : بىديدار تو ،
( 2 ) خ : سپر گرفته ،
( 3 ) ايغاغ به دو غين معجمه كه ايقاق با دو قاف نيز نويسند به تركى يا به مغولى بمعنى نمّام و سخن چين و ساعى است ، رجوع شود براى شواهد اين فقره بحواشى آخر كتاب و بحواشى جلد سوّم جهانگشاى جوينى ص 298 - 299 ،
( 4 ) بعضى نسخ « گهى » در هر دو جا ،
( 5 ) اياغ بمعنى پيالهء شراب خورى است ( برهان )
* . اين غزل را ندارد