197 7
نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر * نزاع بر سر دنيىّ « 1 » دون مكن درويش
5 8
بدان كمر « 2 » نرسد دست هر گدا حافظ * خزانهء « 3 » به كف آور ز گنج قارون بيش « 101 » « 102 »
9
291 [ ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش ] « 103 »
286 1
ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش * بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش
1 2
از بس كه دست مىگزم و آه مىكشم * آتش زدم چو گل بتن لختلخت خويش
2 3
دوشم ز بلبلى چه خوش آمد كه مىسرود * گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
3 4
كاى دل تو شاد باش كه آن يار تندخو « 4 » * بسيار تندروى نشيند ز بخت خويش « * »
4 - 5
خواهى كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد * بگذر ز عهد سست و سخنهاى سخت خويش
6 6
وقتست كز فراق تو وز سوز اندرون * آتش در افكنم به همه رختوپخت « ( 1 ) » خويش « * * »
-
هامش
( 101 ) مرشد و پير
( 102 ) حافظ انجوى بهجاى اين بيت :
«تو بندهاى گله از پادشه مكن حافظ * كه شرط عشق نباشد شكايت از كموبيش» . ( 103 ) كاملا ساده و متوسط
( 1 ) چنين است صريحا واضحا در دو نسخهء قديمى ق ل و همچنين در نسخهء چاپ تبريز سنهء 1268 يعنى « رختوپخت خويش » با باء فارسى و قبل از آن واو عاطفه ، جميع نسخ خطّى ديگر كه نزد اينجانب حاضر است بعينه همين قسم است منتهى كلمهء بخت را برسم غالب نسخ قديمه كه فرقى ما بين باء فارسى و باء عربى در كتابت نمىگذاشتهاند با باء موحّده نوشتهاند ، و پخت بفتح اوّل و با باء فارسى از اتباع و مزاوجهء رخت است از قبيل كار و بار و خانومان و فلان و به همان و تار و مار و ترت و مرت و غيره ، و هماكنون نيز در محاوره عين اين تعبير مستعمل است مثلا گويند همه رختوپختش را دزد برد ، و از غالب فرهنگها اين معنى براى پخت فوت شده است ولى در شمس اللّغات صريحا متعرّض شده كه « پخت بالفتح با باء فارسى . . . مترادف رخت است ، . در غالب نسخ چاپى : رخت بخت خويش ( با باء موحّده و بدون واو عاطفه ) و آن تحريف است ، - و مخفى نماناد كه غالب نسخ بجاى بيت متن چنين دارند :گر موجخيز حادثه سر بر فلك زند * عارف به آب تر نكند رختوپخت خويش، ( 1 ) . دنياى دون
( 2 ) . بدان گهر
( 3 ) . خزينهاى
( 4 ) . تندخوى
* . بعد از اين بيت ، بيت زير آمده است :گر موجخيز حادثه سر بر فلك زند * عارف به آب تر نكند رختوپخت خويش5
* * . اين بيت را ندارد