196 4
بوى شير از لب همچون شكرش مىآيد * گرچه خون مىچكد از شيوهء چشم سيهش
4 5
چاردهساله بتى چابك « ( 1 ) » شيرين دارم * كه بجان حلقه به گوش است مه چاردهش
3 6
از پى آن گل نورسته دل ما يا رب * خود كجا شد كه نديديم درين چندگهش
6 7
يار دلدار من ار قلب بدينسان شكند * ببرد زود به جاندارى « ( 2 ) » خود پادشهش
7 8
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانهء « 1 » در * صدف سينهء « 2 » حافظ بود آرامگهش
8
290 [ دلم رميده شد و غافلم من درويش ] « 108 »
285 1
دلم رميده شد و غافلم من درويش « 101 » * كه آن شكارى سرگشته « 102 » را چه آمد پيش
1 2
چو بيد بر سر ايمان خويش مىلرزم * كه دل بدست كمانابروئيست كافركيش
2 3
خيال حوصلهء بحر مىپزد « 3 » هيهات * چهاست در سر اين قطرهء محالانديش « 103 »
3 4
بنازم آن مژهء شوخ عافيتكش را * كه موج مىزندش آب نوش « 4 » بر سر نيش « 104 »
6 5
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد * گرم به تجربه دستى نهند بر دل ريش « 105 »
7 6
به كوى ميكده گريان و سرفكنده روم « 106 » « 107 » * چرا كه شرم همىآيدم ز حاصل خويش
4
هامش
( 101 ) ظاهرا مقصود از « غفلت » همان بىخبرى عارفانه است ، همچنان كه در اين بيت :غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست * هركه به ميخانه رفت بىخبر آيد( 102 ) مجذوب سالك ( ر ك ف ) .
( 103 ) انسان خدا ( لا يسعنى ارضى و لا سمائى و لكن يسعنى قلب عبدى المؤمن ) ( ر ك ف ) .
( 104 ) درد مطلوب
( 105 ) درد و رنج و سوز
( 106 ) مى حافظ
( 107 ) حافظ انجوى : « به كنج ميكده . . . شوم »
( 108 ) عرفانى عالى
( 1 ) چنين است در خ ق ل و سودى و غالب نسخ قديمه بدون واو عاطفه ، نسخ جديده : چابك و شيرين ( با واو عاطفه )
( 2 ) چنين است در جميع نسخ خطّى حاضر نزد اينجانب بدون استثنا و نيز در شرح سودى ، غالب نسخ چاپى : به سر دارى ،
( 1 ) . آن دردانه
( 2 ) . صدف ديدهء حافظ شود
( 3 ) . مىپزم
( 4 ) . نوش در سر نيش