194 3
وانگهم درداد جامى كز فروغش بر فلك * زهره در رقص آمد و بربط زنان مىگفت نوش
3 4
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام * نى گرت زخمى رسد آئى چو چنگ اندر خروش « 101 »
5 5
تا نگردى آشنا زين پرده رمزى نشنوى * گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش « 102 »
6 6
گوش كن پند اى پسر وز بهر دنيا غم مخور * گفتمت چون در حديثى گر توانى داشت هوش « 103 » « 1 »
4 7
در حريم عشق نتوان زد « 2 » دم از گفت و شنيد * زانكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
7 8
بر بساط نكتهدانان خودفروشى شرط نيست * يا سخن دانسته گو اى مرد عاقل « 3 » يا خموش
8 9
ساقيا مى ده كه رنديهاى حافظ فهم كرد * آصف « ( 1 ) » صاحبقران جرمبخش عيبپوش « 104 »
9
287 [ اى همه شكل تو مطبوع و همه جاى تو خوش ] « 107 »
282 1
اى همه شكل تو مطبوع و همه جاى تو خوش * دلم از عشوهء شيرين « 4 » شكرخاى تو خوش
1 2
همچو گلبرگ طرى هست « 5 » وجود تو لطيف « 105 » * همچو سرو چمن خلد سراپاى تو خوش
2 3
شيوه و ناز تو شيرين خطوخال تو مليح * چشم و ابروى تو زيبا قد و بالاى تو خوش
3 4
هم گلستان خيالم ز تو پرنقشونگار * هم مشام دلم از زلف سمنساى تو خوش « 106 »
4 5
در ره عشق « 6 » كه از سيل بلا « ( 2 ) » نيست گذار * كردهام خاطر خود را به تمنّاى « ( 3 ) » تو خوش
5
هامش
( 101 ) تحمّل از جام بياموز نه بىصبرى از چنگ
( 102 ) الهام عارفانه ( ر ك ف ) .
( 103 ) تسليم ( ر ك ف ) .
( 104 ) مدح
( 105 ) طرى ( لغت غير مأنوس )
( 106 ) مكاشفات صورى و معنوى ( مثالى و عقلى )
( 107 ) ساده و متوسط
( 1 ) چنين است در جميع نسخ كه نزد اينجانب موجود است بدون استثناء و همچنين در شرح سودى بر حافظ ، بعضى نسخ چاپى : خسرو ،
( 2 ) بعضى نسخ : فنا ، بعضى ديگر : ز سيلاب بلا ( يا : فنا ) ،
( 3 ) بعضى نسخ : به تماشاى ، - يعنى در راه عشق كه بواسطهء سيل بلا عبور و نيل بوصل ممكن نيست من خاطر خود را فقط به تمنّاى تو خوش كردهام .
( 1 ) . داشت گوش
( 2 ) . نتوان دم زد از
( 3 ) . اى مرد بخرد
( 4 ) . عشوهء ياقوت
( 5 ) . طرى بود
( 6 ) . در ره عشق ز سيلاب فنا