193
285 [ در عهد پادشاه خطابخش جرمپوش ] « 105 »
280 1
در عهد پادشاه خطابخش جرمپوش * حافظ قرابهكش شد و مفتى پيالهنوش
1 2
صوفى ز كنج صومعه با پاى خم نشست * تا ديد محتسب كه سبو مىكشد بدوش
2 3
احوال شيخ و قاضى و شرباليهودشان * كردم سؤال صبحدم از پير مىفروش « 101 »
3 4
گفتا نگفتنيست سخن گرچه محرمى * دركش زبان و پرده نگه دار و مى بنوش
4 5
ساقى بهار مىرسد و وجه مىنماند * فكرى بكن كه خون دل آمد ز غم به جوش
5 6
عشقست و مفلسىّ و جوانىّ و نوبهار « 102 » * عذرم پذير و جرم بذيل كرم بپوش
6 7
تا چند همچو شمع زبانآورى كنى * پروانهء مراد رسيد اى محبّ خموش
7 8
اى پادشاه صورت و معنى كه مثل تو * ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش
8 9
چندان بمان كه خرقهء « ( 1 ) » ازرق كند قبول * بخت جوانت از فلك پير ژندهپوش « 103 »
9
286 [ دوش با من گفت پنهان كاردانى تيزهوش ] « 106 »
281 1
دوش با من « 1 » گفت پنهان كاردانى تيزهوش * وز « 2 » شما پنهان نشايد كرد سرّ مىفروش
1 2
گفت آسان گير بر خود كارها كز روى طبع * سخت مىگردد « 3 » « ( 2 ) » جهان بر مردمان سختكوش « 104 »
2
هامش
( 101 ) ر ك ضميمه .
( 102 ) ر ك ضميمه .
( 103 ) مدح
( 104 ) آسانگيرى
( 105 ) عارفانه متوسط
( 106 ) عرفانى فوق متوسط
( 1 ) خرقه ازرق از شعار صوفيّه بوده است ( رجوع شود براى شواهد آن بحواشى آخر كتاب ) و مقصود از خرقه قبول كردن جانشين مرشد شدن است يعنى چندان بمان كه فلك پير فانى شده و بخت جوانت جانشين آن گردد - خ بجاى خرقهء :
جامهء ،
( 2 ) بعضى نسخ : مىگيرد ،
( 1 ) . دوش پنهان گفت با من كاردانى
( 2 ) .كز شما پوشيده نبود راز پير مىفروش( 3 ) . سخت مىگيرد