186 3
چو پير سالك عشقت به مى حواله كند « 101 » * بنوش و منتظر رحمت خدا مىباش
3 4
گرت هواست كه چون جم به سرّ غيب رسى * بيا و همدم جام جهاننما مىباش « 102 »
4 5
چو غنچه گرچه فروبستگيست كار جهان * تو همچو باد بهارى گرهگشا مىباش « 103 »
5 6
وفا مجوى ز كس ور سخن نمىشنوى * به هرزه طالب سيمرغ و كيميا مىباش
6 7
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ * ولى معاشر رندان پارسا « ( 1 ) » « 1 » مىباش « 104 »
7
275 [ صوفى گلى به چين و مرقّع به خار بخش ] « 108 »
270 1
صوفى گلى به چين و مرقّع بخار بخش * وين زهد خشك را به مى خوشگوار بخش « 105 »
1 2
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه * تسبيح و طيلسان به مى و مىگسار بخش
2 3
زهد گران كه شاهد و ساقى نمىخرند « 106 » * در حلقهء چمن بنسيم بهار بخش
3 4
را هم شراب لعل زد اى مير عاشقان * خون مرا به چاه زنخدان يار بخش
4 5
يا رب بوقت گل گنه بنده عفو كن * وين ماجرا بسرو لب جويبار بخش
5 6
اى آنكه ره بمشرب مقصود بردهء « 2 » * زين بحر قطرهء به من « 3 » خاكسار بخش « 107 »
6 7
شكرانه را كه چشم تو روى بتان « ( 2 ) » نديد * ما را بعفو و لطف خداوندگار بخش
7
هامش
( 101 ) مى عشق
( 102 ) جم و سرّ غيب و قلب عارف
( 103 ) گرهگشايى و خدمت
( 104 ) رندان پارسا ( ر ك ف ) .
( 105 ) زهد خشك
( 106 ) زهد خشك
( 107 ) راه سلوك
( 108 ) عرفانى فوق متوسط
( 1 ) چنين است در خ ق س و سودى ، بعضى نسخ : آشنا ،
( 2 ) چنين است در خ ق نخ و سودى و غالب نسخ قديمه ، بعضى نسخ : بدان ،
( 1 ) . رندان آشنا
( 2 ) . بردهاى
( 3 ) . قطرهاى