188 4
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود * اينهمه قول و غزل تعبيه در منقارش « 101 »
4 5
اىكه در كوچهء معشوقهء ما مىگذرى « 102 » * بر حذر باش كه سر مىشكند ديوارش
5 6
آن سفركرده كه صد قافله دل همره اوست * هركجا هست خدايا به سلامت دارش
6 7
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى دل * جانب عشق عزيزست فرومگذارش
7 8
صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه * به دو جام دگر آشفته شود دستارش
8 9
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود * ناز پرورد وصالست مجو آزارش
9
278 [ شراب تلخ مىخواهم كه مردافكن بود زورش ] « 105 »
273 1
شراب « 1 » تلخ مىخواهم كه مردافكن بود زورش « 103 » * كه « 2 » تا يكدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
1 2
سماط دهر دونپرور ندارد شهد آسايش * مذاق حرص و آز اى دل بشو « 3 » از تلخ و از شورش
3 3
بياور مى كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن * بلعب زهرهء چنگىّ و مرّيخ سلحشورش
2 4
كمند صيد بهرامى بيفكن جام جم بردار * كه من پيمودم اين صحرا نه بهرامست و نه گورش
4 5
بيا تا در مى صافيت راز دهر بنمايم « 104 » * به شرط آنكه ننمائى به كجطبعان دلكورش
6 6
نظر كردن « 4 » به درويشان منافىّ بزرگى نيست * سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
5 7
كمان ابروى جانان نمىپيچد سر از حافظ * و ليكن خنده مىآيد بدين « 5 » بازوى بىزورش
7
هامش
( 101 ) الهام و اشراق ( ر ك ف ) .
( 102 ) [ معشوقه ] ( ر ك ف ) .
( 103 ) شراب تلخ
( 104 ) عارف و كشف حقيقت
( 105 ) ساده و فوق متوسط
( 1 ) . شرابى مست
( 2 ) . مگر يكدم برآسايم
( 3 ) . بشوى
( 4 ) . نگه كردن به درويشان
( 5 ) . برين بازوى