183 6
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد * تو اهل فضلى و دانش همين گناهت بس
7 7
هواى مسكن مألوف و عهد يار قديم * ز رهروان سفركرده عذرخواهت بس
3 8
به منّت دگران خو مكن كه در دوجهان * رضاى ايزد و انعام پادشاهت بس
9 9
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اى حافظ * دعاى نيمشب و درس صبحگاهت بس « 101 »
8
270 [ درد عشقى كشيدهام كه مپرس ] « 103 »
265 1
درد عشقى كشيدهام كه مپرس * زهر « 1 » هجرى چشيدهام كه مپرس
1 2
گشتهام در جهان و آخر كار * دلبرى برگزيدهام كه مپرس
2 3
آنچنان در هواى خاك درش * مىرود آب ديدهام كه مپرس
3 4
من به گوش خود از دهانش دوش * سخنانى شنيدهام كه مپرس
4 5
سوى من لب چه مىگزى كه مگوى * لب لعلى گزيدهام كه مپرس
5 6
بىتو در كلبهء گدائى خويش « 102 » * رنجهائى كشيدهام كه مپرس
6 7
همچو حافظ غريب در ره عشق * بمقامى رسيدهام كه مپرس
7
271 [ دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس ] « 104 »
266 1
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس * كه چنان زو شدهام بيسر و سامان كه مپرس
1
هامش
( 101 ) دعاى نيمشب و درس صبحگاه ( ر ك ف ) .
( 102 ) كلبهء گدايى ( ر ك ف ) .
( 103 ) ساده و متوسط
( 104 ) ساده و فوق متوسط
( 1 ) . درد هجرى