182
268 [ گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس ] « 104 »
262 1
گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس * زين چمن سايهء آن سرو « 1 » روان ما را بس
1 2
من و همصحبتى اهل ريا دورم باد * از گرانان جهان رطل گران ما را بس
2 3
قصر فردوس به پاداش عمل مىبخشند * ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس « 101 »
3 4
بنشين بر لب جوى و گذر عمر ببين * كاين « 2 » اشارت ز جهان گذران ما را بس
4 5
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان * گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
5 6
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم * دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
6 7
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست * كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس
7 8
حافظ از مشرب قسمت گله « 3 » ناانصافيست * طبع چون آب و غزلهاى روان ما را بس
8
269 [ دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس ] « 105 »
263 1
دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس * نسيم روضهء شيراز پيك راهت بس « 102 »
1 2
دگر ز منزل جانان سفر مكن درويش * كه سير معنوى و كنج خانقاهت بس « 103 »
2 3
و گر كمين بگشايد غمى ز گوشهء دل * حريم درگه پير مغان پناهت بس
4 4
بصدر مصطبه بنشين و ساغر « 4 » مى نوش * كه اين قدر ز جهان كسب مال و جاهت بس
5 5
زيادتى مطلب كار بر خود آسان كن * صراحى « 5 » مى لعل و بتى چو ماهت بس
6
هامش
( 101 ) گدايى ( ر ك ف ) .
( 102 ) شعر حافظ و خارج شيراز
( 103 ) سير معنوى
( 104 ) عرفانى عالى
( 105 ) ساده و فوق متوسط
( 1 ) . سرو چمان
( 2 ) . وين اشارت
( 3 ) . گله بىانصافيست
( 4 ) . ساغرى مى نوش
( 5 ) . كه شيشهء مى لعل و بتى