تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
181 6
فقير و خسته بدرگاهت آمدم رحمى * كه جز ولاى توام نيست هيچ دست‌آويز « 101 » « * »
5 7
بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت « 102 » * كه در مقام رضا باش وز قضا « 1 » مگريز « 103 »
7 8
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست * تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز « 104 »
9

267 [ اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس ] « 108 »

261 1
اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس « 105 » * بوسه زن بر خاك آن وادىّ و مشكين كن نفس
1 2
منزل سلمى كه بادش هردم از ما صد سلام * پر صداى ساربانان بينى و بانگ جرس « 106 »
2 3
محمل جانان ببوس آنگه به زارى عرضه دار * كز فراقت سوختم اى مهربان فرياد رس
3 4
من كه قول ناصحان را خواندمى قول رباب * گوشمالى ديدم از هجران كه اينم پند بس
4 5
عشرت شبگير كن مى نوش « 2 » كاندر راه عشق * شب‌روان را آشنائيهاست با مير عسس « 107 »
5 6
عشقبازى كار بازى نيست اى دل سر بباز * زانكه « 3 » گوى عشق نتوان زد بچوگان هوس
6 7
دل به رغبت مىسپارد جان به چشم مست يار * گرچه هشياران ندادند اختيار خود به كس
7 8
طوطيان در شكّرستان كامرانى مىكنند * وز تحسّر دست بر سر مىزند مسكين مگس
8 9
نام حافظ گر برآيد بر زبان كلك دوست * از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
9
هامش
( 101 ) ولاء اولياء ( 102 ) هاتف ميخانه ( 103 ) رضا به قضا ( 104 ) حجاب خودى ( 105 ) رود ارس ( 106 ) اقتباس از عرب ( 107 ) عشرت شبگير ، ر ك ص 102 و 315 و حاشيه‌اى كه ما نوشته‌ايم . ( 108 ) ساده و متوسط * . بعد از اين بيت ، بيت زير آمده است :مباش غرّه به بازىّ خود كه در خبر است * هزار تعبيه در حكم پادشاانگيز6 ( 1 ) . باش و از قضا ( 2 ) . شبگير كن بىترس كاندر شهر عشق ( 3 ) . ورنه گوى عشق
ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 374 | شمس الدين حافظ