177 5
صوفى كه بىتو توبه ز مى كرده بود دوش * بشكست عهد چون در ميخانه ديد باز
8 6
از طعنهء رقيب نگردد عيار من * چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
5 7
دل كز طواف كعبهء كويت وقوف يافت * از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
6 8
هردم به خون ديده چه حاجت « 1 » وضو چو نيست * بىطاق ابروى تو نماز مرا جواز
7 9
چون باده باز بر سر خم رفت كفزنان * حافظ كه دوش از لب ساقى « 2 » شنيد راز
9
261 [ درآ كه در دلخسته خسته توان درآيد باز ] « 101 »
« * » / خ / 1
درآ كه در دلخسته خسته توان درآيد باز * بيا كه در تن مرده روان درآيد باز
- 2
بيا كه فرقت تو چشم من چنان دربست * كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز
- 3
غمى كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت * ز خيل شادى روم رخت زدايد باز
- 4
به پيش آينهء دل هرآنچه مىدارم * بهجز خيال جمالت نمىنمايد باز
- 5
بدان مثل كه شب آبستن است روز از تو * ستاره مىشمرم تا كه شب چه زايد باز
- 6
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ * به بوى گلبن وصل تو مىسرايد باز
-
262 [ حال خونيندلان كه گويد باز ]
256 1
حال خونيندلان كه گويد باز * وز فلك خون « ( 1 ) » خم كه جويد باز
1
هامش
( 101 ) ساده و متوسط
( 1 ) چنين است در خ ق نخ ل و غالب نسخ قديمه : بعضى نسخ : جم ،
( 1 ) . چه حاصل
( 2 ) . لب ساغر
* . اين غزل را ندارد