تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
172 7
در هر طرف ز خيل حوادث كمينگهيست * زان‌رو عنان گسسته دواند سوار عمر
7 8
بىعمر زنده‌ام من و اين « 1 » بس عجب مدار * روز فراق را كه نهد در شمار عمر
8 9
حافظ سخن بگوى كه بر صفحهء جهان * اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر
9

254 [ ديگر ز شاخ سرو سهى بلبل صبور ] « 104 »

249 1
ديگر ز شاخ سرو سهى بلبل صبور * گلبانگ زد كه چشم بد از روى گل بدور
1 2
اى گل بشكر آنكه توئى پادشاه حسن * با بلبلان بيدل شيدا مكن غرور
2 3
از دست غيبت تو شكايت نمىكنم * تا نيست غيبتى نبود لذّت حضور
3 4
گر ديگران بعيش و طرب خرّمند و شاد * ما را غم نگار بود مايهء سرور « 101 »
4 5
زاهد اگر بحور و قصورست اميدوار * ما را شرابخانه قصورست و يار حور « 102 »
5 6
مى خور به بانگ چنگ و مخور غصّه ور كسى * گويد ترا كه باده مخور گو هُوَ الْغَفُورُ
6 7
حافظ شكايت از غم هجران چه مىكنى * در هجر وصل باشد و در ظلمتست نور « 103 »
7

255 [ يوسف گم‌گشته بازآيد بكنعان غم مخور ] « 105 »

250 1
يوسف گم‌گشته بازآيد بكنعان غم مخور * كلبهء احزان شود روزى گلستان غم مخور
1 2
اى « 2 » دل غم‌ديده حالت « 3 » به شود دل بد مكن * وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
2
هامش
( 101 ) غم مطلوب ( 102 ) شراب و حور و قصور ( 103 ) فرج بعد از شدّت ( 104 ) عرفانى متوسط ( 105 ) عرفانى و عالى ( 1 ) . من و زين بس ( 2 ) . اين دل غم‌ديده ( 3 ) . حالش به شود