171 3
معرفت نيست درين قوم خدا « 1 » را سببى * تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
3 4
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت * حاش للّه كه روم من ز پى يار دگر
4 5
گر مساعد شودم دايرهء چرخ كبود * هم بدست آورمش باز به پرگار دگر
5 6
عافيت مىطلبد خاطرم ار بگذارند * غمزهء شوخش و آن طرهء طرّار دگر
7 7
راز سربستهء ما بين كه به دستان گفتند * هر زمان با دف و نى بر سر بازار دگر
6 8
هردم از درد بنالم كه فلك هر ساعت * كندم قصد دل ريش به آزار دگر
8 9
بازگويم نه درين واقعه حافظ تنهاست * غرقه گشتند درين باديه بسيار دگر
9
253 [ اى خرّم از فروغ رخت لالهزار عمر ] « 102 »
248 1
اى خرّم از فروغ رخت لالهزار عمر * بازآ كه ريخت بىگل رويت بهار عمر
1 2
از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست * كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
2 3
اين يكدو دم كه مهلت « 2 » ديدار ممكنست * درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر
3 4
تا كى مى صبوح و شكرخواب بامداد « 101 » * هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر
4 5
دى در گذار بود و نظر سوى ما نكرد * بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر
5 6
انديشه از محيط فنا نيست هر كرا * بر نقطهء دهان تو باشد مدار عمر
6
هامش
( 101 ) مى صبوح و شكرخواب بامداد ( ر ك ف ) .
( 102 ) ساده و متوسط
( 1 ) . خدايا
( 2 ) . كه وعدهء ديدار