157 6
گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت * گفتا تو بندگى كن كو بندهپرور آيد
6 7
گفتم دل رحيمت كى عزم صلح دارد * گفتا مگوى با كس تا وقت آن « 1 » درآيد
7 8
گفتم زمان عشرت ديدى كه چون سرآمد * گفتا خموش حافظ كاين غصّه هم سرآيد
8
232 [ بر سر آنم كه گر ز دست برآيد ] « 105 »
228 1
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد * دست به كارى زنم كه غصّه سرآيد
1 2
خلوت « 2 » دل نيست جاى صحبت اضداد * ديو چو بيرون رود فرشته درآيد « 101 »
2 3
صحبت حكّام ظلمت شب يلداست * نور ز خورشيد جوى « 3 » بو كه برآيد
3 4
بر در ارباب بىمروّت دنيا * چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد
4 5
ترك گدائى مكن كه گنج بيابى * از نظر رهروى كه در گذر آيد « 102 »
5 6
صالح و طالح متاع خويش نمودند * تا كه قبول افتد و كه « 4 » در نظر آيد « 103 »
6 7
بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر * باغ شود سبز و شاخ گل ببر آيد
7 8
غفلت حافظ درين سراچه عجب نيست * هركه به ميخانه رفت بىخبر آيد
8
233 [ دست از طلب ندارم تا كام من برآيد ] « 106 »
229 1
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد * يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد « 104 »
1
هامش
( 101 ) [ خاطر مجموع ] ( ر ك ف ) .
( 102 ) مفهوم حقيقى فقر و گدايى در عرفان ( بهترين مثال براى سمبوليك بودن منطق حافظ ) ( ر ك ف ) .
( 103 ) معاد
( 104 ) اراده و طلب
( 105 ) عرفانى بسيار عالى
( 106 ) ساده و عالى
( 1 ) . وقت آن برآيد
( 2 ) . منظر دل
( 3 ) . ز خورشيد خواه
( 4 ) . چه در نظر آيد