147 6
عذرى بنه اى دل كه تو درويشى و او را * در مملكت حسن سر تاجورى بود
5 7
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت * باقى همه بىحاصلى و بىخبرى بود
7 8
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين « 1 » * افسوس كه آن گنج روان رهگذرى بود
8 9
خود را بكش « 2 » اى بلبل ازين رشك كه گل را * با باد صبا وقت سحر جلوهگرى بود
9 10
هر گنج سعادت كه خدا داد بحافظ * از يمن دعاى شب و ورد « 3 » سحرى بود « 101 »
10
217 [ مسلمانان مرا وقتى دلى بود ] « 102 »
211 1
مسلمانان مرا وقتى دلى بود * كه با وى گفتمى گر مشكلى بود
1 2
به گردابى چو مىافتادم از غم * به تدبيرش اميد ساحلى بود
2 3
دلى همدرد و يارى مصلحتبين * كه استظهار هر اهل دلى بود
3 4
ز من ضايع شد اندر كوى جانان * چه دامنگير يا رب منزلى بود
4 5
هنر بىعيب حرمان نيست ليكن * ز من محرومتر كى سائلى بود
5 6
برين جان پريشان رحمت آريد * كه وقتى كاردانى كاملى بود
6 7
مرا تا عشق تعليم سخن كرد * حديثم نكتهء هر محفلى بود
7 8
مگو ديگر كه حافظ نكته دانست * كه ما ديديم و محكم جاهلى « 4 » بود
8
هامش
( 101 ) دعاى شب و ورد سحر ( ر ك ف ) .
( 102 ) عرفانى و بالاتر از متوسط
( 1 ) . سبزه و ليكن
( 2 ) . خود را بكشد بلبل
( 3 ) . دعاى شب و درس سحرى بود
( 4 ) . محكم غافلى