143 5
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم * دام را هم شكن طرّهء هندوى تو بود
5 6
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من « 101 » * كه گشادى كه مرا بود ز پهلوى تو بود
6 7
به وفاى تو كه بر تربت حافظ بگذر * كز جهان مىشد و در آرزوى روى تو بود
7
211 [ دوش مىآمد و رخساره برافروخته بود ] « 103 »
205 1
دوش مىآمد و رخساره برافروخته بود * تا كجا باز دل غمزدهء « 1 » سوخته بود
1 2
رسم عاشقكشى و شيوهء شهرآشوبى * جامهء « 2 » بود كه بر قامت او دوخته بود
2 3
جان عشّاق سپند رخ خود مىدانست * واتش چهره بدين « 3 » كار برافروخته بود
3 4
گرچه مىگفت كه زارت بكشم مىديدم * كه نهانش نظرى با من دلسوخته بود
5 5
كفر زلفش ره دين مىزد و آن سنگيندل * در « 4 » پيش مشعلى از چهره برافروخته بود
4 6
دل بسى خون به كف « 5 » آورد ولى ديده بريخت « 102 » * اللّه اللّه كه تلف كرد و كه اندوخته بود
6 7
يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد * آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
7 8
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ * يا رب اين قلبشناسى ز كه آموخته بود
8
212 [ يكدو جامم دى سحرگه اتّفاق افتاده بود ] « 104 »
206 1
يكدو جامم دى سحرگه اتّفاق افتاده بود * وز لب ساقى شرابم در مذاق افتاده بود
1
هامش
( 101 ) [ حافظ و شيرينپسر ] ( ر ك ف ) .
( 102 ) گريه
( 103 ) ساده و عالى
( 104 ) عرفانى و متوسط
( 1 ) . غمزدهاى
( 2 ) . جامهاى
( 3 ) . به اين كار
( 4 ) . در رهش مشعله از چهره
( 5 ) . خون به هم آورد