تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
134 3
اى جوان سروقد گوئى ببر « 1 » * پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
4 4
عاشقان را بر سر خود حكم نيست * هرچه فرمان تو باشد آن كنند
5 5
پيش چشمم كمترست از قطرهء « 2 » * اين « 3 » حكايتها كه از طوفان كنند « * »
7 6
يار ما چون گيرد « 4 » آغاز سماع * قدسيان بر عرش دست‌افشان كنند
3 7
مردم چشمم به خون آغشته شد * در كجا اين ظلم بر انسان كنند
6 8
خوش برآ با غصّه اى دل كاهل راز * عيش خوش « 5 » در بوتهء هجران كنند « 101 »
9 9
سر مكش حافظ ز آه نيم‌شب « 102 » * تا چو صحبت آينه رخشان كنند
10

198 [ گفتم كيم دهان و لبت كامران كنند ] « 107 »

193 1
گفتم كيم « 6 » دهان و لبت كامران كنند * گفتا به چشم هرچه تو گوئى چنان كنند
1 2
گفتم خراج مصر طلب مىكند لبت * گفتا درين معامله كمتر زيان كنند
2 3
گفتم به نقطهء دهنت خود كه برد راه * گفت اين حكايتيست كه با نكته‌دان كنند
3 4
گفتم صنم‌پرست مشو با صمد نشين « 103 » * گفتا به كوى عشق همين و همان كنند « 104 »
4 5
گفتم هواى ميكده غم مىبرد ز دل « 105 » * گفتا خوش آن كسان كه دلى شادمان كنند
5 6
گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهبست * گفت اين عمل بمذهب پير مغان كنند « 106 »
6
هامش
( 101 ) خوگرفتن با درد ( 102 ) آه نيم‌شب ( ر ك ف ) . ( 103 ) صنم‌پرستى در كوى عشق ( 104 ) وحدت وجود ( 105 ) غم‌زدايى مى ( 106 ) آيين شراب و خرقه ، شريعت و طريقت ( 107 ) عرفانى و فوق متوسط ( 1 ) . گويى بزن ( 2 ) . از قطره‌اى ( 3 ) . آن حكايتها * . بعد از اين بيت ، بيت زير را آورده است :عيد رخسار تو كو تا عاشقان * در وفايت جان خود قربان كنند8 ( 4 ) . چون سازد ( 5 ) . عيش ، خود ( 6 ) . كىام