131 5
مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم * آه اگر خرقهء پشمين بگرو نستانند « 101 »
4 6
وصل « 1 » خورشيد به شبپرّهء اعمى نرسد « 102 » * كه در آن « 2 » آينه صاحبنظران حيرانند
7 7
لاف عشق و گله از يار زهى لاف دروغ * عشقبازان چنين مستحق هجرانند
5 8
مگرم چشم سياه تو بياموزد كار * ورنه مستورى و مستى همهكس نتوانند
8 9
گر به نزهتگه ارواح برد بوى تو باد * عقل و جان گوهر هستى بنثار افشانند
10 10
زاهد ار رندى حافظ نكند فهم چه شد * ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند « 103 »
11 11
گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان * بعد ازين خرقهء صوفى بگرو نستانند « 104 »
9
194 [ سمنبويان غبار غم چو بنشينند بنشانند ] « 105 »
189 1
سمنبويان غبار غم چو بنشينند بنشانند * پرىرويان قرار از « 3 » دل چو بستيزند بستانند
1 2
بفتراك جفا دلها چو بربندند بربندند * ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
2 3
بعمرى يكنفس با ما چو بنشينند برخيزند * نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
4 4
سرشك گوشهگيران را چو دريابند دُر يابند * رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
5 5
ز چشمم لعل رمّانى چو مىخندند مىبارند * ز رويم راز پنهانى چو مىبينند مىخوانند
3 6
دواى درد عاشق را كسى كو سهل پندارد * ز فكر آنان كه در تدبير درمانند درمانند « * »
-
هامش
( 101 ) خرقه و گرو ( ر ك ف ) .
( 102 ) انجوى : «وصف رخسارهء خورشيد ز خفّاش مپرس . . .» ر ك مقام حافظ ، تأليف همايى ، ص 41 .
( 103 ) قرآن
( 104 ) خرقه و گرو ( ر ك ف ) .
( 105 ) ساده و داراى تصنع شعرى نسبتا عالى
( 1 ) . وصف خورشيد
( 2 ) . كه درين آينه
( 3 ) . قرار دل
* . اين بيت را ندارد