تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
130 3
تا دل هرزه‌گرد من رفت به چين زلف او * زان سفر دراز خود عزم وطن نمىكند
4 4
پيش كمان ابرويش لابه همىكنم ولى * گوش كشيده است از آن گوش به من نمىكند
5 5
با همه عطف « ( 1 ) » دامنت آيدم از صبا عجب * كز گذر تو خاك را مشك ختن نمىكند
6 6
چون ز نسيم مىشود زلف بنفشه پرشكن * وه كه دلم چه ياد از آن « 1 » عهدشكن نمىكند
7 7
دل به اميد « 2 » روى او همدم جان نمىشود * جان به هواى كوى او « 3 » خدمت تن نمىكند
3 8
ساقى سيم‌ساق من گر همه درد مىدهد * كيست كه تن چو جام مى جمله دهن نمىكند
8 9
دست خوش جفا مكن آب رخم كه فيض ابر * بىمدد سرشك من درّ عدن نمىكند « * »
- 10
كشتهء غمزهء تو شد حافظ ناشنيده پند * تيغ سزاست هر كرا درد سخن نمىكند
9

193 [ در نظربازى ما بىخبران حيرانند ] « 102 »

188 1
در نظربازى ما بىخبران حيرانند * من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
1 2
عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولى * عشق داند كه درين دايره سرگردانند « 101 »
2 3
جلوه‌گاه رخ او ديدهء من تنها نيست * ماه و خورشيد « 5 » همين آينه مىگردانند
6 4
عهد ما با لب شيرين‌دهنان بست خدا « 6 » * ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
3
هامش
( 101 ) عقل و عشق ( 102 ) عارفانه و عالى ( 1 ) . چنين است در خ ، نسخ ديگر : عطر ، ( 1 ) . چه ياد آن ( 2 ) . دل به اميد وصل تو ( 3 ) . به هواى كوى تو * . اين بيت را ندارد ( 5 ) . هم اين آينه ( 6 ) . خداى