تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
128 4
كس نيارد بر او دم زند « 1 » از قصّهء ما * مگرش باد صبا گوش‌گذارى بكند
4 5
داده‌ام باز نظر را به تذروى پرواز * بازخواند مگرش نقش و شكارى بكند
5 6
شهر خاليست ز عشّاق بود كز طرفى * مردى از خويش برون آيد و كارى بكند « 101 »
7 7
كو كريمى كه ز بزم طربش غم‌زدهء « 2 » * جرعهء « 2 » دركشد و دفع خمارى بكند « 102 »
6 8
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب « 103 » * بود « 3 » آيا كه فلك زين دو سه كارى بكند
8 9
حافظا گر نروى از در او هم روزى * گذرى بر سرت از گوشه كنارى بكند
9

190 [ كلك مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند ] « 106 »

185 1
كلك مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند * ببرد اجر دو صد بنده كه آزاد كند
1 2
قاصد منزل سلمى كه سلامت بادش « 104 » * چه شود گر به سلامى دل ما شاد كند
2 3
امتحان كن كه بسى گنج مرادت بدهند * گر خرابى چو مرا لطف تو آباد كند
3 4
يا رب اندر دل آن خسرو شيرين‌انداز * كه به رحمت گذرى بر سر فرهاد كند
4 5
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد * قدر يك‌ساعته عمرى كه درو داد كند « 105 » « * »
- 6
حاليا عشوهء ناز « 4 » تو ز بنيادم برد * تا دگرباره حكيمانه چه بنياد كند
5 7
گوهر پاك تو از مدحت ما مستغنيست * فكر مشّاطه چه با حسن خداداد كند
6
هامش
( 101 ) مردى از خويش برون آيد و كارى بكند ( 102 ) مرشد و دليل راه ( 103 ) رقيب ( 104 ) ساده و بالاتر از متوسط ( 105 ) منزل سلمى ( 106 ) عدل حاكم ( 1 ) . دم زدن از قصّهء ما ( 2 ) . غم‌زده‌اى . جرعه‌اى ( 3 ) . بازى چرخ يكى زين همه بارى بكند * . اين بيت را ندارد ( 4 ) . عشوهء عشق تو
ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 321 | شمس الدين حافظ