127 6
ز بخت خفته ملولم بود كه بيدارى * بوقت فاتحهء صبح يك دعا بكند « 101 »
6 7
بسوخت حافظ و بوئى بزلف يار نبرد * مگر دلالت اين دولتش صبا بكند
7
188 [ مرا برندى و عشق آن فضول عيب كند ] « 103 »
183 1
مرا برندى و عشق آن فضول عيب كند * كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند
1 2
كمال سرّ « 1 » محبت ببين نه نقص گناه * كه هركه بىهنر افتد نظر بعيب كند
2 3
ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوى * كه خاك ميكدهء ما عبير جيب كند
3 4
چنان زند « 2 » ره اسلام غمزهء ساقى * كه اجتناب ز صهبا مگر صهيب كند
4 5
كليد گنج سعادت قبول اهل دلست * مباد آنكه « 3 » درين نكته شكّ و ريب كند
5 6
شبان وادى ايمن گهى رسد بمراد * كه چند سال بجان خدمت شعيب كند « 102 »
6 7
ز ديده خون بچكاند فسانهء حافظ * چو ياد وقت زمان شباب و شيب كند
7
189 [ طاير دولت اگر باز گذارى بكند ] « 104 » « 105 »
184 1
طاير دولت اگر باز گذارى بكند * يار بازآيد و با وصل قرارى بكند
1 2
ديده را دستگه درّ و گهر گرچه نماند * بخورد خونى و تدبير نثارى بكند
2 3
دوش گفتم بكند لعل لبش چارهء من * هاتف غيب ندا داد كه آرى بكند
3
هامش
( 101 ) درد عشق و محروميّت
( 102 ) پير و دليل راه
( 103 ) عارفانه و عالى
( 104 ) ساده و متوسط
( 105 ) درد و هجران
( 1 ) . كمال صدق محبت
( 2 ) . چنان بزد ره اسلام
( 3 ) . مباد كس كه درين