119 4
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش * كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
4 5
ز فكر تفرقه بازآى « 1 » تا شوى مجموع * به حكم آنكه چو شد اهرمن سروش آمد « 101 »
6 6
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد * چه گوش كرد كه باده زبانخموش آمد
5 7
چه جاى صحبت نامحرمست مجلس انس * سر پياله بپوشان كه خرقهپوش آمد
7 8
ز خانقاه به ميخانه مىرود حافظ * مگر ز مستى زهد ريا به هوش آمد
8
176 [ سحرم دولت بيدار ببالين آمد ] « 103 »
172 1
سحرم دولت بيدار ببالين آمد * گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد « 102 »
1 2
قدحى دركش « ( 1 ) » و سرخوش به تماشا بخرام * تا ببينى كه نگارت بچه آيين آمد
2 3
مژدگانى بده اى خلوتى نافهگشاى * كه ز صحراى ختن آهوى مشكين آمد
3 4
گريه آبى به رخ سوختگان بازآورد * ناله فريادرس عاشق مسكين آمد
4 5
مرغ دل باز هوادار كمانابروئيست * اى كبوتر نگران باش كه شاهين آمد
5 6
ساقيا مى بده و غم مخور از دشمن و دوست * كه بكام دل ما آن بشد و اين آمد
6 7
رسم بدعهدى ايّام چو ديد ابر بهار * گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
7 8
چون صبا گفتهء حافظ بشنيد از بلبل * عنبرافشان به تماشاى رياحين آمد
8
هامش
( 101 ) [ خاطر مجموع ] ( ر ك ف ) ، ايضا حافظ انجوى ص 145 .
( 102 ) وصل و وجد و حال
( 103 ) عرفانى و بالاتر از متوسط
( 1 ) خ : سركش
( 1 ) . بازاى