تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
115 2
آب حيوان تيره‌گون شد خضر فرّخ‌پى كجاست * خون « 1 » چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد « 101 »
2 3
كس نمىگويد كه يارى داشت حقّ دوستى * حق‌شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
3 4
لعلى از كان مروّت برنيامد سالهاست * تابش خورشيد و سعى باد و باران را چه شد
5 5
شهرياران بود و خاك مهربانان اين ديار * مهربانى كى سرآمد شهرياران را چه شد « 102 »
4 6
گوى توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند * كس بميدان در نمىآيد سواران را چه شد
6 7
صدهزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست * عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
7 8
زهره سازى خوش نمىسازد مگر عودش بسوخت * كس ندارد ذوق مستى مىگساران را چه شد
8 9
حافظ اسرار الهى كس نمىداند خموش * از كه مىپرسى كه دور روزگاران را چه شد
9

170 [ زاهد خلوت‌نشين دوش به ميخانه شد ] « 104 » « 105 »

165 1
زاهد « 2 » خلوت‌نشين دوش به ميخانه شد « 103 » * از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
1 2
صوفى مجلس « 3 » كه دى جام و قدح مىشكست * باز به يك جرعه مى عاقل و فرزانه شد
3 3
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب * باز به پيرانه‌سر عاشق و ديوانه شد
2 4
مغ‌بچهء « 4 » مىگذشت راهزن دين و دل * در پى آن آشنا از همه بيگانه شد
4 5
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت * چهرهء خندان شمع آفت پروانه شد
5
هامش
( 101 ) انجوى به‌جاى اين مصراع : «گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد» شكايت از روزگار ( 102 ) شكايت از نبودن ياران و مهربانان و سالكان طريقت ( 103 ) ر ك ضميمه . ( 104 ) عرفانى متوسط ( 105 ) وجد و حال ( 1 ) . گل بگشت از رنگ خود باد بهاران ( 2 ) . حافظ خلوت‌نشين ( 3 ) . صوفى مجنون كه ( 4 ) . مغبچه‌اى